
سنجش عملکرد
سنجش عملکرد
پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرینی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی.
مسئول داروخانه متوجه پسر بود وبه مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید:"خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمنها را به من بسپارید؟ "زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام دهد."
پسرک گفت: "خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد، انجام خواهم داد. "زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است. پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: "خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود."
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت وگفت: "پسر...از رفتارت خوشم اومد ؛به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم."
پسر جوان جواب داد، "نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه!!"
دو نفر تنها
یکیــش دختــری که آرایــش بلد نیـســت
یکــی هم پســـری که دروغ گفـــتن بلد نیســـت!
بــــه سلامتـــی هر دوشون!
زندگی یعنی چه؟
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین:با خودم می گفتم
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
!!!هیچ
زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون استزندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاستزندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.
سهراب سپهری
صعودم به قله کلاه قاضی ۲۲/۸/۱۳۸۹



کوه کلاه قاضی قسمتی از رشته کوه ماهدشت در نزدیکی اصفهان است. بلندترین قله این کوه به ارتفاع ۲۵۳۴ متر است که در جنوب خاوری اصفهان واقع و شکلی شبیه کلاه قاضیان در ادوار گذشته دارد. کوه کلاه قاضی در پارک ملی و پناهگاه حیات وحش کلاه قاضی واقع شده است و دارای پاسگاه های مختلف محیط بانی است و چشمه های زیادی در دامنه های این کوه وجود دارد که گله های حفاظت شده پازن و بز وحشی از آن استفاده می کنند. این کوه را معمولا از گردنه ای موسوم به گردنه لاشتر در فاصله حدود ۳۰ کیلومتری اصفهان در جاده اصفهان به شهرضا می نوردند. این کوهستان دارای دره های متعدد شمالی و جنوبی است و وجه تسمیه آن شکل کاملا مشخصی است که قله آن دارد و از شهر اصفهان به شکل کلاه قاضیان قدیم به چشم می آید. کوه کلاه قاضی دارای دیواره های بلند با سنگ های مناسب جهت صخره نوردی است به همین دلیل مورد توجه صخره نوردان قرار گرفته و مسیرهای گوناگونی در آن گشایش شده است.
دیوارهای شیشه ای
دیوارهای شیشه ای
روزی دانشمندی آزمایش جالبی انجام داد. او یک آکواریوم ساخت و با قرار دادن یک دیوار شیشه ای در وسط آکواریوم آن را به دو بخش تقسیم کرد.
در یک بخش، ماهی بزرگی قرار داد و در بخش دیگر ماهی کوچکی که غذای مورد علاقه ماهی بزرگتر بود.
ماهی کوچک، تنها غذای ماهی بزرگ بود و دانشمند به او غذای دیگری نمی داد. او برای شکار ماهی کوچک، بارها و بارها به سویش حمله برد ولی هر بار با دیوار نامرئی که وجود داشت برخورد می کرد همان دیوار شیشه ای که او را از غذای مورد علاقه اش جدا می کرد ...
پس از مدتی، ماهی بزرگ از حمله و یورش به ماهی کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوی آکواریوم و شکار ماهی کوچک، امری محال و غیر ممکن است!
در پایان دانشمند شیشه وسط آکواریوم را برداشت و راه ماهی بزرگ را باز گذاشت. ولی دیگر هیچگاه ماهی بزرگ به ماهی کوچک حمله نکرد و به آن سوی آکواریوم نیز نرفت!!!
دیوار شیشه ای دیگر وجود نداشت، اما ماهی بزرگ در ذهنش دیواری ساخته بود که از دیوار واقعی سختتر و بلندتر می نمود و آن دیوار، دیوار بلند باور خود بود! باوری از جنس محدودیت! باوری به وجود دیواری بلند و غیر قابل عبور! باوری از ناتوانی خویش!
«لطفا دیوارهای شیشه ای اطراف خود را که ناشی از باورهای غلط است، بشکنید!!»
عشق برابر است با عشق
عشق برابر است با عشق
روزی روزگاری، پسرک فقیری زندگی می کرد که ناچار بود برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی کند.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی به دست آورد.
روزی متوجه شد که تنها یک سکه ده سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیدا احساس گرسنگی می کرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. به طور اتفاقی درب خانه ای را زد. دختر جوان و مهربانی در را باز کرد. پسرک با دیدن چهره ی مهربان دختر خجالت کشید و به جای غذا، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.
دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود، به جای آب، برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد. پسر با طمانینه و به آهستگی شیر را سر کشید و گفت: "چقدر باید به شما بپردازم؟" دختر پاسخ داد: "چیزی نباید بپردازی".
پسرک گفت: "پس من از صمصم قلب از شما سپاسگزاری می کنم".
سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد. پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز، متخصصین نسبت به درمان او اقدام نمایند.
دکتر، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه ی مشاوره فراخوانده شد. هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید. بلافاصله بلند شد و به سرعت به طرف اتاق بیمار حرکت کرد. لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریض وارد اتاق شد. در اولین نگاه او را شناخت.
سپس به اتاق مشاوره بازگشت تا هر چه زودتر برای نجات جان بیمار اقدام کند. از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سرانجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری، پیروزی از آن دکتر گردید.
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود. به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تایید، نزد او برده شد. گوشه صورت حساب چیزی نوشت، آن را درون پاکتی گذاشت وبرای زن ارسال کرد!
زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورت حساب واهمه داشت. مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد. سرانجام تصمیم خود را گرفت و پاکت را باز کرد. چیزی توجه اش را جلب نمود. چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود. آهسته آن را خواند:
" بهای این صورت حساب قبلا با یک لیوان شیر پرداخت شده است"
بستنی
بستنی
پسر بچه ای وارد یک بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست. پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد.
پسر بچه پرسید: "یک بستنی میوه ای چند است؟"
پیشخدمت پاسخ داد: "۵۰ سنت"
پسر بچه دستش را در جیبش فرو برد و شروع به شمردن کرد. پرسید:
"یک بستنی ساده چند است؟"
در همین حال، تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند. پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد: "۳۵ سنت"
پسر دوباره سکه هایش را شمرد و گفت: "لطفا یک بستنی ساده"
پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت. پسرک نیز پس از خوردن بستنی، پول را به صندوق پرداخت و رفت.
وقتی پیشخدمت بازگشت، از آنچه دید حیرت کرد...
آنجا در کنار ظرف خالی بستنی، ۲ سکه ۵ سنتی و ۵ سکه ۱ سنتی گذاشته بود برای انعام پیشخدمت!
خجالت نکش . . .
خجالت نکش . . .
سرت را بالا بياور مـــــــــرد،
خجالت بايد آن کسی بکشد که بر عقب ماشين سوار است و در جواب نامه های مردم، در پاکت آن ها، تراول پنجاه هزار تومانی می گذارد . . .
خجالت بايد آن مسئولی بکشد که اين تصوير را می بيند و می گويد ما در اين مملکت فقير نداريم . . .
خجالت بايد آن بچه پولداری بکشد هنوز پشت لبش درست سبز نشده اما ماشين پانصد ميليونی سوار می شود و تو را با پوزخند مسخره می کند . . .
خجالت بايد آن کسی بکشد که از کنار تو بی تفاوت رد می شود و می گويد حتما حقش بوده و عرضه زندگی نداشته . . .
خجالت را بايد آن کسی بکشد که از پشت هزار تيريبون دولتی اين درد را کتمان می کند . . .
خجالت را من بايد بکشم که اين درد را می بينم و باز نفس می کشم و می گويم توکل به خدا . . .
تامين اجتماعی، خدمات درمانی، هزار کوفت و زهر مار، اينها همه چه ارزشی دارد وقتی تو اينگونه خجلی و در گوشه خيابان به دنبال اينی که شب در سفرت نان خالی هم نيست . . .

از مخالفت نترسید
• از مخالفت نترسید بادبادک وقتی می تواند بالا برود که با باد مخالف مواجه شود.
• افتادن در گل و لای ننگ نیست ننگ آن است که در همان جا بمانی.
• کسانی در کارها موفق شدند که کمتر از خود تعریف شنیده اند.
• همیشه هر چیزی را که دوست داری به دست نمی آوریم پس بیایید آنچه را که به دست می آوریم دوست بداریم.
• اگر باور کنیم که جاودانه نیستیم قدر یکدیگر را می فهمیم و باعث آزار کسی نمی شویم.
• هیچ وقت برای چیزی که ندارید ناراحت نشوید بلکه به خاطر آنچه که دارید شاد باشید.
• مواظب باشید حقیقت را لابه لای آرزوهای خود گم نکنید.
• یافتن دوستان خوب سخت است سخت تر از آن ترک آنهاست فراموش کردنشان غیر ممکن است.
• راستی و حقیقت پیشه ایست که هرگز ورشکستگی به دنبال ندارد.
• ادب خرجی ندارد ولی همه چیز را می تواند خریداری کند.
• محبت به هر کس باید به اندازه فهم او باشد.
• فاصله تابش خود را بر دیگران تنظیم کن خداوند خورشید را در جایی نهاد که گرم کند ولی نسوزاند.
• به یاد داشته باش که یک مرد عشق راپاس می دارد یک مرد هر چه را که می تواند به قربانگاه عشق می آورد آنچه فدا کردنی است می کند آنچه شکستنی است می شکند و آنچه را که تحمل سوز است تحمل می کند اما هرگز به منزلگاه دوست داشتن به گدایی نمی رود.
• دوست را چندان قوت مده که اگر دشمنی کند تواند.
• اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود.
• هر چه جزیره دانش انسان وسیع تر می شود ساحل شگفتی های او طولانی تر می گردد.
• راه مبارزه با بدی ها در این دنیا فقط آن نیست که درباره دیگران به قضاوت بنشینیم بلکه باید درباره خود قضاوت کنیم.
• فرصت چیزی است اگر زیاد به دنبالش بگردید از دست می رود.
تفاوت آدم های موفق
شب آرامی بود
شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
با خودم می گفتم:
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ!!!
زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی در همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم!
سهراب سپهری




























وقتی ستارگان به من چشمک می زنند و گل ها تبسم می کنند، اگر کسی ديگر با من نبيند لذتی از ديدن آنها نمی برم. این قانون طبیعت است که هیچ کس به تنهایی نمی تواند خوشبخت باشد بلکه خوشبختی و سعادت را باید در سعادت و خوشبختی دیگران جستجو کرد.