کوهنورد

کوهنورد

یک روز کوهنوردی هنگام پایین آمدن از کوه به شب خورد.

با خودش گفت راهی تا پایین نمانده، پس ادامه داد.

شب خیلی تاریک بود.

در یک لحظه پای کوهنورد لغزید و افتاد.

وقتی به هوش آمد جایی دیده نمی شد، چراغش شکسته  و خودش هم از طناب آویزان شده بود.

هوا خیلی سرد بود.

کوهنورد ناامیدانه خدا را صدا زد.

گفت: خدایا نجاتم بده . . .

در همان حال صدایی آمد . . . طناب را ببر . . .

کوهنورد با آن که صدا را به وضوح شنید ولی طناب را محکم تر گرفت.

صبح همان روز او را یخ زده در حالی که تا زمین فقط یک متر فاصله داشت یافتند . . .

درخت مشکلات

درخت مشکلات

نجار، یک روز کاری دیگر را هم به پایان برد. آخر هفته بود و تصمیم گرفت دوستی را برای صرف نوشیدنی به خانه اش دعوت کند.

موقعی که نجار و دوستش به خانه رسیدند، قبل از ورود، نجار چند دقیقه در سکوت جلو درختی در باغچه ایستاد. بعد با دو دستش، شاخه های درخت را گرفت.

چهره اش بی درنگ تغییر کرد. خندان وارد خانه شد، همسر و فرزندانش به استقبالش آمدند، برای فرزندانش قصه گفت و بعد با دوستش به ایوان رفتند تا نوشیدنی بنوشند.

از آن جا می توانستند درخت را ببینند. دوستش دیگر نتوانست جلو کنجکاوی اش را بگیرد و دلیل این رفتار نجار را پرسید.

نجار گفت: «آه، این درخت مشکلات من است. موقع کار، مشکلات فراوانی پیش می آید، اما این مشکلات، مال من است و ربطی هم به همسر و فرزندانم ندارد. وقتی به خانه می رسم، مشکلاتم را به شاخه های آن درخت می آویزم. روز بعد، وقتی می خواهم سر کار بروم، دوباره آن ها را از روی شاخه برمی دارم. جالب این است که وقتی صبح به سراغ درخت می روم تا مشکلاتم را بردارم، خیلی از مشکلات، دیگر آن جا نیستند و بقیه هم خیلی سبک شده اند.»

سنگ قیمتی

بانوى خردمندى در کوهستان سفر مى کرد که سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا کرد …

روز بعد به مسافرى رسید که گرسنه بود. بانوى خردمند کیفش را باز کرد تا در غذایش با مسافر شریک شود.

مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در کیف بانوى خردمند دیداز آن خوشش آمد و از او خواست که آن سنگ را به او بدهد. زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد. مسافر بسیار شادمان شد و از این که شانس به او روی کرده بود، از خوشحالى سر از پا نمى شناخت.

او مى دانست که جواهر به قدرى با ارزش است که تا آخر عمر مى تواند راحت زندگى کند، ولى چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتادتا هرچه زودتر، بانوى خردمند را پیدا کند.

بالاخره هنگامى که او را یافت، سنگ را پس داد و گفت: «خیلى فکر کردم. مى دانم این سنگ چقدر با ارزش است، اما آن را به تو پس مى دهم با این امید که چیزى ارزشمندتر از آن به من بدهى.

اگر مى توانى، آن محبتى را به من بده که به تو قدرت داد این سنگ را به من برگردانی.

تغییر استراتژی

تغییر استراتژی

روزی مرد کوری روی پله ‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده می شد: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت؛ نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود.. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد، تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن روز، روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم های او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید، که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم؛ لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد: امروز بهار است، ولی من نمی توانم آن را ببینم . . . وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید؛ خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد؛ باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش، و روحتان مایه بگذارید؛ این رمز موفقیت است…. لبخند بزنید!

تصویر عاشقانه ای که خیلی ها با آن گریه کردند

تصویر عاشقانه ای که خیلی ها با آن گریه کردند

گفته شده است که عکس این دو پرنده در کشور اکراین گرفته شده است و میلیون ها نفر در کشور آمریکا و اروپا با دیدن این عکس ها گریه کرده اند. عکاس این عکس ها آنها را به بالاترین قیمت ممکن به روزنامه های فرانسه فروخته است و تمام نسخه های روزنامه در روز انتشار این عکس بطور کامل فروخته شده است.
در تصویر اول پرنده ماده زخمی روی زمین افتاده و منتظر شوهرش می باشد.

در تصویر دوم پرنده نر برای همسرش با عشق و دلسوزی غذا می آورد.

در تصویر سوم پرنده نر مجددا برای همسرش غذا می آورد اما متوجه بی حرکت بودن وی می شود لذا شوکه شده و سعی می کند او را حرکت دهد.

لحظه ای که متوجه مرگ عشق خود می شود و شروع به جیغ زدن و گریه می کند.

در کنار جنازه همسرش می ایستد و همچنان به شیون می پردازد.

در آخر مطمئن می شود که عشق به او باز نمی گردد لذا با غم و ناراحتی کنار جنازه وی آرام می ایستد.

پروفسور حسابی

پروفسور حسابی
 
در زمان تدريس در دانشگاه پرينستون دکتر حسابی تصميم می گيرند سفره هفت سينی برای انيشتين و جمعی از بزرگترين دانشمندان دنيا از جمله "بور"، "فرمی"، "شوريندگر" و "ديراگ" و ديگر استادان دانشگاه بچينند و ايشان را برای سال نو دعوت کنند. آقای دکتر خودشان کارت های دعوت را طراحی می کنند و حاشيه آن را با گل های نيلوفر که زير ستون های تخت جمشيد هست تزئين می کنند و منشا و مفهوم اين گلها را هم توضيح می دهند. چون می دانستند وقتی ريشه مشخص شود برای طرف مقابل دلدادگی ايجاد می کند. دکتر می گفت: " برای همه کارت دعوت فرستادم و چون می دانستم انيشتين بدون ويالونش جايی نمی رود تاکيد کردم که سازش را هم با خود بياورد.
همه سر وقت آمدند اما انيشتين ۲۰ دقيقه ديرتر آمد و گفت چون خواهرم را خيلی دوست دارم خواستم او هم جشن سال نو ايرانيان را ببيند. من فورا يک شمع به شمع های روشن اضافه کردم و برای انيشتين توضيح دادم که ما در آغاز سال نو به تعداد اعضای خانواده شمع روشن می کنيم و اين شمع را هم برای خواهر شما اضافه کردم. به هر حال بعد از يک سری صحبت های عمومی انيشتين از من خواست که با دميدن و خاموش کردن شمع ها جشن را شروع کنم. من در پاسخ او گفتم : ايرانی ها در طول تمدن ۱۰ هزار ساله شان حرمت نور و روشنايی را نگه داشته اند و از آن پاسداری کرده اند. برای ما ايرانی ها شمع نماد زندگيست و ما معتقديم که زندگی در دست خداست و تنها او می تواند اين شعله را خاموش کند يا روشن نگه دارد."
آقای دکتر می خواست اتصال به اين تمدن را حفظ کند و می گفت بعدها انيشتين به من گفت: " وقتي برمی گشتيم به خواهرم گفتم حالا می فهمم معنی يک تمدن ۱۰ هزارساله چيست. ما براي کريسمس به جنگل می رويم درخت قطع می کنيم و بعد با گلهای مصنوعی آن را زينت می دهيم اما وقتی از جشن سال نو ايرانی ها برمی گرديم همه درخت ها سبزند و در کنار خيابان گل و سبزه روييده است."
بالاخره آقای دکتر جشن نوروز را با خواندن دعای تحويل سال آغاز می کنند و بعد اين دعا را تحليل و تفسير می کنند. به گفته ايشان همه در آن جلسه از معانی اين دعا و معانی ارزشمندی که در تعاليم مذهبی ماست شگفت زده شده بودند. بعد با شيرينی های محلی از مهمانان پذيرایی می کنند و کوک ويلون انيشتين را عوض می کنند و يک آهنگ ايرانی می نوازند. همه از اين آوا متعجب می شوند و از آقای دکتر توضيح می خواهند. ايشان می گويند موسيقی ايرانی يک فلسفه، يک طرز تفکر و بيان اميد و آرزوست. انيشتين از آقای دکتر می خواهند که قطعه ديگری بنوازند. پس از پايان اين قطعه که عمدا بلندتر انتخاب شده بود انيشتين که چشم هايش را بسته بود چشم هايش را باز کرد و گفت" دقيقا من هم همين را برداشت کردم و بعد بلند شد تا سفره هفت سين را ببيند.
آقای دکتر تمام وسايل آزمايشگاه فيزيک را که نام آنها با "س" شروع می شد توی سفره چيده بود و يک تکه چمن هم از باغبان دانشگاه پرينستون گرفته بود. بعد توضيح می دهد که اين در واقع هفت چين يعنی ۷ انتخاب بوده است. تنها سبزه با "س" شروع می شود به نشانه رويش. ماهی با "م" به نشانه جنبش، آينه با "آ" به نشانه يکرنگی، شمع با "ش" به نشانه فروغ زندگی و ... همه متعجب می شوند و انيشتين می گويد آداب و سنن شما چه چيزهایی را از دوستی، احترام و حقوق بشر و حفظ محيط زيست به شما ياد می دهد. آن هم در زمانی که دنيا هنوز اين حرف ها را نمی زد و نخبگانی مثل انيشتين، بور، فرمی و ديراک اين مفاهيم عميق را درک مي کردند. بعد يک کاسه آب روی ميز گذاشته بودند و يک نارنج داخل آب قرار داده بودند. آقای دکتر برای مهمانان توضيح می دهند که اين کاسه ۱۰ هزارسال قدمت دارد. آب نشانه فضاست و نارنج نشانه کره زمين است و اين بيانگر تعليق کره زمين در فضاست. انيشتين رنگش می پرد عقب عقب می رود و روی صندلی می افتد و حالش بد می شود. از او می پرسند که چه اتفاقی افتاده؟ می گويد: "ما در مملکت خودمان ۲۰۰ سال پيش دانشمندی داشتيم که وقتي اين حرف را زد کليسا او را به مرگ محکوم کرد اما شما از ۱۰هزار سال پيش اين مطلب را به زيبایی به فرزندانتان آموزش می دهيد. علم شما کجا و علم ما کجا؟!"
خيلی جالب است که آدم به بهانه نوروز، فرهنگ و اعتبار ملی خودش را به جهانيان معرفی کند.

آنجا كه نظر جرات پرواز نمی كرد         ما پيش تر از ديده نهاديم قدم را

الاغ و شغال

مرد رختشویی، الاغی پیر و لاغر داشت که روزها از او کار می­ کشید و شب ها آزادش می گذاشت تا هر کجا که می ­خواهد برود.

یک شب وقتی که الاغ در حال گشتن بود، با شغالی آشنا شد.

آنها با یکدیگر دوست شدند و از آن به بعد شب ها با هم دنبال غذا می ­گشتند.

شبی به باغی رسیدند که پر از خیارهای رسیده بود. الاغ و شغال با خوشحالی وارد باغ شدند و تا می­ توانستند خیار خوردند. شب بعد و شب های بعد هم کارشان این بود که به باغ بروند و با خیارهای رسیده خودشان را سیر کنند.

الاغ کم کم جانی گرفت و چاق شد.

یک شب، الاغ بعد از خودن شام با شادی به آسمان نگاه کرد و گفت: «نگاه کن! ماه در آسمان می­ درخشد. همه چیز زیباست و من دلم می ­خواهد در این شب زیبا آواز بخوانم.»

شغال با دستپاچگی گفت: «نه. خواهش می ­کنم! این کار را نکن. تو نباید آواز بخوانی. آواز خواندن تو برایمان دردسر درست می­ کند. صدای تو به گوش آدم ها می ­رسد و آنها را به اینجا می ­کشاند. من و تو برای دزدی به اینجا آمده ­ایم و باید ساکت باشیم.»

الاغ که هنوز نگاهش به آسمان بود و به ماه خیره شده بود، گفت: «ولی من آنقدر خوشحالم که دلم می ­خواهد یک آواز قشنگ بخوانم.»

شغال گفت: «نه، این کار درست نیست. اگر کشاورزها به اینجا بیایند، به خاطر خیارهایی که خورده­ ای تو را حسابی تنبیه می ­کنند.»

هرچه شغال گفت، الاغ گوش نکرد. سرش را بالا گرفت تا عرعر کند. شغال که عاقبت کار را می­دانست، فوری از باغ بیرون رفت. الاغ شروع به آواز خواندن کرد. کشاورزان صدای او را شنیدند و باعجله خوشان را به باغ رساندند. آنها با چوب به جان الاغ افتادند و تا آنجا که می خورد او را زدند. بعد هم یک وزنه سنگین به گردنش آویزان کردند و رفتند. وقتی الاغ با آن وزنه سنگین از باغ بیرون آمد، شغال او را دید و گفت: «کشاورزها پاداش خوبی به تو داده اند!»

الاغ سرش را پایین انداخت و خجالت زده گفت: «از اینکه به حرف تو گوش نکردم خیلی متاسفم.» بعد با آن وزنه سنگین کشان کشان به سوی خانه حرکت کرد.

عکاس

عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه ‌هاى کلاس عکس یادگارى بگیرد.
معلم هم داشت همه بچه ‌ها را تشویق می ‌کرد که دور هم جمع شوند.
معلم گفت: ببینید چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى همه ‌تون فارغ التحصیل شدید شدید به این عکس نگاه کنید و بگویید: این حسینی است، الان دکتره. یا اون ارجمندزاده است الان وکیله، اون پشت سری هم خاکپوراست که حالا مهندسه . . .

یکى از بچه‌ ها از ته کلاس گفت: این سمت چپی هم معلم تاریخه که الان مرده . . .!!!!

داستان خلقت یک زن

داستان خلقت یک زن
از هنگامی که خداوند مشغول خلق زن بود، شش روز می ‌گذشت.
فرشته ‌ای ظاهر شد و عرض کرد: چرا این همه وقت صرف این یکی می‌ فرمایید؟
خداوند پاسخ داد: دستور کار او را دیده‌ای‌؟
باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند.
باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.
باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود.
بوسه ‌ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد.
این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید.
خداوند فرمود : نمی شود!، چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم.
از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند،
یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد.
فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.
اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی.
بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده ‌ام.
تصورش را هم نمی ‌توانی بکنی که تا چه حد می‌ تواند تحمل کند و زحمت بکشد.
فرشته پرسید: فکر هم می ‌تواند بکند؟
خداوند پاسخ داد: نه تنها فکر می ‌کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد.
آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.
ای وای، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد! به شما گفتم که در این یکی زیادی مواد مصرف کرده‌اید!
خداوند مخالفت کرد: آن که نشتی نیست، اشک است.
فرشته پرسید: اشک دیگر چیست؟
خداوند گفت: اشک وسیله‌ ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا‌امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد: شما نابغه ‌اید ‌ای خداوند، شما فکر همه چیز را کرده‌اید، چون
زن‌ها واقعا حیرت انگیزند.
زن‌ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می ‌کنند.
همواره بچه‌ ها را به دندان می ‌کشند.
سختی‌ ها را بهتر تحمل می ‌کنند.
بار زندگی را به دوش می ‌کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می ‌پراکنند.
وقتی خوشحالند گریه می ‌کنند.
برای آنچه باور دارند می‌ جنگند.
در مقابل بی ‌عدالتی می‌ ایستند.
وقتی مطمئن‌ اند راه حل دیگری وجود دارد، نه را نمی ‌پذیرند.
بدون قید و شرط دوست می ‌دارند.
وقتی بچه‌ هایشان به موفقیتی دست پیدا می ‌کنند گریه می ‌کنند.
وقتی می‌ بینند همه از پا افتاده‌ اند، قوی و پا برجا می ‌مانند.
آن ها می ‌رانند، می ‌پرند، راه می ‌روند، می ‌دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستید.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می‌ آورد
زن ‌ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند و می‌ دانند که بغل کردن و بوسیدن می ‌تواند هر دل شکسته ‌ای را التیام بخشد.
کار زن ‌ها بیش از بچه به دنیا آوردن است،
آنها شادی و امید به ارمغان می ‌آورند. آنها شفقت و فکر نو می‌ بخشند.
زن‌ ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند.
خداوند گفت: این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد!
فرشته پرسید: چه عیبی؟
خداوند گفت: قدر خودش را نمی داند . . .

می خواهم خودم باشم

می خواهم خودم باشم

در باغ دیوانه خانه ای قدم می زدم که جوانی را سرگرم خواندن کتاب فلسفه ای دیدم. منش و سلامت رفتارش با بیماران دیگر تناسبی نداشت. کنارش نشستم و پرسیدم: "اینجا چه می کنی؟"

با تعجب نگاهم کرد. اما دید که من از پزشکان نیستم. پاسخ داد: " خیلی ساده پدرم که وکیل ممتازی بود. می خواست راه او را دنبال کنم. عمویم که شرکت بازرگانی بزرگی داشت. دوست داشت از الگوی او پیروی کنم. مادرم دوست داشت تصویری از پدر محبوبش باشم. خواهرم همیشه شوهرش را به عنوان الگوی یک مرد موفق مثال می زد.

برادرم سعی می کرد مرا طوری پرورش بدهد که مثل خودش ورزشکاری عالی بشوم. مکثی کرد و دوباره ادامه داد:

"در مورد معلم هایم در مدرسه، استاد پیانو و معلم انگلیسی ام هم همین طور شد. همه اعتقاد داشتند که خودشان بهترین الگویند. هیچ کدام آنطور به من نگاه نمی کردند که باید به یک انسان نگاه کرد ... طوری به من نگاه می کردند که انگار در آیینه نگاه می کنند.

بنابراین تصمیم گرفتم خودم را در این آسایشگاه بستری کنم. اینجا دست کم می توانم خودم باشم.

هیچ کس کامل نیست

NOBODY IS PERFECT
هیچ کس کامل نیست

روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید: ملا، آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی؟

ملا در جوابش گفت: بله، زمانی که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم

دوستش دوباره پرسید: خب، چی شد؟

ملا جواب داد: بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم، در آنجا با دختری آشنا شدم که بسیار زیبا بود ولی من او را نخواستم، چون از مغز خالی بود

به شیراز رفتم: دختری دیدم بسیار تیزهوش و دانا، ولی من او را هم نخواستم، چون زیبا نبود

ولی آخر به بغداد رفتم و با دختری آشنا شدم که هم بسیار زیبا و همینکه، خیلی دانا و خردمند و تیزهوش بود. ولی با او هم ازدواج نکردم

دوستش کنجاوانه پرسید: چرا؟

ملا گفت: برای اینکه او خودش هم به دنبال چیزی میگشت، که من میگشتم

سمعک

مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است . . .

به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد.

به این خاطر، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.

دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو . . .

ابتدا در فاصله ۴ متری او بایست و با صدای معمولی، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید، همین کار را در فاصله ۳ متری تکرار کن. بعد در ۲ متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد.

آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود ۴ متر است. بگذار امتحان کنم.

سپس با صدای معمولی از همسرش پرسید: عزیزم ، شام چی داریم؟

جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابی نشنید.

این بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: عزیزم شام چی داریم؟

و همسرش گفت: مگه کری؟! برای چهارمین بار میگم: خوراک مرغ!!

قانون بازگشت

مردی از دره ای می گذشت که به چوپان پیری  برخورد.غذایش را با او تقسیم کرد. و مدت درازی  در مورد زندگی با هم صحبت کردند. بعد صحبت به وجود خدا رسید.
مرد گفت: اگر به خدا اعتقاد داشته باشم باید قبول کنم که آزاد نیستم و مسئول هیچ کدام از اعمالم نیستم. زیرا مردم می گویند: که او قادر مطلق است. و اکنون و گذشته و آینده را می شناسد.
چوپان آواز خواند و آوازش دره را فرا گرفت. بعد ناگهان آوازش را قطع کرد و شروع کرد به ناسزا گفتن به همه چیز و همه کس. صدای فریادهای چوپان نیز در دره پیچیده و به سوی آن دو بازگشت.
سپس چوپان گفت: زندگی همین دره است! آن کوها آگاهی پروردگارند، و آوای انسان، سرنوشت او! آزادیم آواز بخوانیم یا ناسزا بگوییم. اما هر کاری که می کنیم، به درگاه او می رسد. و به همان شکل به سوی ما می رسد. خداوند پژواک همه کردارهاست.

گل صداقت

دويست و پنجاه سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده ای تصميم به ازدواج گرفت.

با مرد خردمندی مشورت کرد  و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند.

وقتی خدمتکار پير قصر ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد، چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود.

دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت.

مادر گفت: تو شانسی نداری

نه ثروتمندی و نه خيلی زيبا.

دختر جواب داد: می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند، اما فرصتی است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم.

روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت: به هر يک از شما دانه ای می دهم، کسی که بتواند در عرض شش ماه  زيباترين گل را برای من بياورد، ملکه آينده چين می شود.

دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت.

سه ماه گذشت و هيچ گلی سبز نشد، دختر با باغبانان بسياری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آموختند، اما بی نتيجه بود،  گلی نروييد.

روز ملاقات فرا رسيد، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار زيبایی به رنگ ها و شکل های مختلف در گلدان های خود داشتند.

لحظه موعود فرا رسيد.

شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پايان اعلام کرد:

دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود.

همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلی سبز نشده است.

شاهزاده توضيح داد:

اين دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند:

گل صداقت . . .

همه دانه هایی که به شما دادم عقيم بودند، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود!!!

معامله شوخی بردار نیست

معامله شوخی بردار نیست

خواهر روحانی در کلاس مدرسه  مقابل دانش آموزان نوجوان، ایستاده بود. او در حالی که یک سکه یک دلاری نقره در دستش بود گفت: به دختر یا پسری که بتواند نام بزرگترین مردی را که در این دنیا زیسته است بگوید، این یک دلاری را جایزه می دهم.

یک پسر خردسال ایتالیایی گفت: منظورتان میکل آنژ نیست؟

خواهر روحانی جواب داد: خیر، میکل آنژ یک هنرمند برجسته به حساب می آید، لکن بزرگترین مردی که دنیا به خود دیده نیست.

یک دختر خردسال یونانی گفت: آیا ارسطو بود؟

خواهر روحانی جواب داد: خیر، ارسطو یک متفکر بزرگ و پدر علم منطق بود اما بزرگترین مردی که در دنیا زندگی می کرده، محسوب نمی شود.

بالاخره یک پسر خردسال یهودی گفت: می دانم چه کسی است، او عیسی مسیح است.

خواهر روحانی جواب داد صحیح است و یک دلاری را به او داد.

خواهر روحانی که از جواب پسربچه یهودی قدری شگفت زده شده بود، در زنگ تفریح او را در زمین ورزش یافت و از او پرسید: آیا واقعا اعتقاد داری که عیسی مسیح بزرگترین مردی است که دنیا به خود دیده ؟

پسربچه جواب داد: البته نه، هر کسی می داند که بزرگترین مرد موسی بود.

اما معامله شوخی بردار نیست!

به نقل از کتاب بزرگترین اصل مدیریت در دنیا نوشته مایکل لوبوف

زیبایی ها

یکی از صبح‌ های سرد دی ماه  در سال ۱۳۹۰، مردی در متروی تهران، ویولن می نواخت. او به مدت ۴۵ دقیقه، ۶ قطعه از باخ را نواخت. در این مدت، تقریبا دو هزار نفر وارد ایستگاه شدند، بیشتر آنها سر کارشان می‌ رفتند.

بعد از سه دقیقه یک مرد میانسال، متوجه نواخته شدن موسیقی شد. او سرعت حرکتش را کم کرد و چند ثانیه ایستاد، سپس عجله کرد تا دیرش نشود.

۴ دقیقه بعد: ویولنیست، نخستین پولش را دریافت کرد. یک زن پول را در کلاه انداخت و بدون توقف به حرکت خود ادامه داد.

۵ دقیقه بعد: مرد جوانی به دیوار تکیه داد و به او گوش داد، سپس به ساعتش نگاه کرد و رفت.

۱۰ دقیقه بعد: پسر بچه سه ‌ساله ‌ای که در حالی که مادرش با عجله دستش را می ‌کشید، ایستاد. ولی مادرش دستش را محکم کشید و او را همراه برد. پسربچه در حالی که دور می‌ شد، به عقب نگاه می‌ کرد و ویولنیست را می ‌دید.

چند بچه دیگر هم کار مشابهی کردند، اما همه پدرها و مادرها بچه‌ها را مجبور کردند که نایستند و سریع با آنها بروند.

۴۵ دقیقه بعد: نوازنده بی ‌توقف می‌ نواخت.

تنها شش نفر مدت کوتاهی ایستادند و گوش کردند.

بیست نفر پول دادند، ولی به مسیر خود بدون توقف ادامه داند.

ویولینست، در مجموع ۱۴۵۰۰ تومان کاسب شد.

یک ساعت بعد: مرد، نواختن موسیقی را قطع کرد.

هیچ کس متوجه قطع موسیقی نشد.

بله، هیچ کس این نوازنده را نمی ‌شناخت و نمی ‌دانست که او سیّد محمّد شریفی است، یکی از بزرگ ‌ترین موسیقی ‌دان های دنیا.

او یکی از بهترین و پیچیده ‌ترین قطعات موسیقی را که تا حال نوشته شده، با ویولن ‌اش که ۳۵ میلیون تومان می ‌ارزید، نواخته بود.

تنها دو روز قبل، سیّد محمّد شریفی در برج میلاد کنسرتی داشت که قیمت هر بلیط ورودی ‌اش به طور متوسط ۱۰۰ هزار تومان بود.

این یک داستان واقعی است.

روزنامه همشهری در جریان یک آزمایش اجتماعی با موضوع ادراک، سلیقه و ترجیحات مردم، ترتیبی داده بود که سیّد محمّد شریفی به صورت ناشناس در ایستگاه مترو بنوازد. 

سوالاتی که بعد از خواندن این حکایت در ذهن ایجاد می‌شوند:

در طول زندگی خود چقدر زیبایی در اطرافمان بوده که از دیدن آنها غافل شده ایم و حال به جز خاطره ای بسیار کمرنگ چیزی از آن نداریم؟

به زیبایی هایی که مجبور به پرداخت هزینه برای آن ها نبوده ایم چقدر اهمیت داده ایم؟

در تشخیص زیبایی های اطرافمان چقدر استقلال نظر داریم؟

تبلیغ زیبایی ها چقدر در تشخیص واقعی زیبایی توسط خودمان تاثیر گذار بوده؟ به عبارت دیگر آیا زیبایی را خودمان تشخیص می دهیم یا هیجان تبلیغات و قیمت آن؟

و نتیجه ‌ای که از این داستان گرفته می‌ شود:

اگر ما یک لحظه وقت برای ایستادن و گوش فرا دادن به یکی از بهترین موسیقی ‌دان‌های دنیا که در حال نواختن یکی از بهترین موسیقی ‌های نوشته شده با یکی از بهترین سازهای دنیاست، نداریم . . .

پس: از چند چیز خوب دیگر در زندگی ‌مان غفلت کرده ایم؟

به موقع بگو دوستت دارم

وقتی ۱۵ سالت بود و من بهت گفتم كه دوستت دارم، صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زير انداختی و لبخند زدی . . .

وقتی كه ۲۰ سالت بود و من بهت گفتم كه دوستت دارم، سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی انگار از اين كه منو از دست بدی وحشت داشتی

وقتی كه ۲۵ سالت بود و من بهت گفتم كه دوستت دارم، صبحانه مو آماده كردی و برام آوردی، پيشونيم رو بوسيدی و گفتی بهتره عجله كنی . . . داره ديرت میشه

وقتی ۳۰ سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم، بهم گفتی اگه راستی راستی دوستم داری، بعد از كارت زود بيا خونه

وقتی ۴۰ ساله شدی و من بهت گفتم كه دوستت دارم، تو داشتی ميز شام رو تميز می كردی و گفتی: باشه عزيزم ولی الان وقت اينه كه بری تو درسها به بچه مون كمک كنی

وقتی كه ۵۰ سالت شد و من بهت گفتم كه دوستت دارم تو همونجور كه بافتنی می بافتی بهم نگاه كردی و خنديدی

وقتی ۶۰ سالت شد بهت گفتم كه چقدر دوستت دارم و تو به من لبخند زدی . . .

وقتی كه ۷۰ ساله شدی و من بهت گفتم دوستت دارم در حالی كه روی صندلی راحتيمون نشسته بوديم من نامه های عاشقانه ات رو كه ۵۰ سال پيش برای من نوشته بودی رو می خوندم و دستامون تو دست هم بود

وقتی كه ۸۰ سالت شد. اين تو بودی كه گفتی من رو دوست داری . . .

نتونستم چيزی بگم. فقط اشک در چشمام جمع شد

اون روز بهترين روز زندگی من بود. چون تو هم گفتی كه منو دوست داری

به كسی كه دوستش داری بگو كه چقدر بهش علاقه داری

و چقدر در زندگی براش ارزش قائل هستی

چون زمانی كه از دستش بدی،

مهم نيست كه چقدر بلند فرياد بزنی

اون ديگر صدايت را نخواهد شنيد

خودم برایش می‌گویم . . .

خودم برایش می‌گویم . . .
چند روز پیش دختر کوچولوی سه ساله‌ی یکی از دوستانم که اومده بود خونه ی ما با دیدن سوسک در آشپزخانه ما ذوق کرد و جلو رفت تا با دست کوچکش سوسک را ناز کند مامانش گفت خونه جدیدمون پر از سوسک بود وقتی این به دنیا آمد برای این که اذیت نشه هر روز رفتیم با سوسکها حرف زدیم و بازی کردیم. آوردیم و آن‌ها را شریک کردیم در روزمرگی‌هایمان گفتیم قانون خانه را عوض کنیم طوری که سوسک دیگر باعث چندش و وحشت و ناآرامی ما نباشد.
ولی من چه؟ هنوز . . .
ترس های کودکی ام پا برجاست.

ناخوابی های من و شنیده هایی از دیو و غول
تصمیم دارم خودم برای فرزندم بگویم ریشه تمام ترس هایم را خودم برایش می‌گویم که بداند ترس، اصلا فقط مال آدم بزرگ‌ هاست. بداند که ترس‌های بزرگ ممکن است در لحظه‌ی تنهایی به سراغش بیاید. روزی که برای خودش آدمی شده باشد و حضور من نتواند دردی از او دوا بکند.
آن روز یادش باشد که از ترسیدن خودش نترسد. برایش می‌گویم که ترسیدن یعنی ندانستن، یعنی مطمئن نبودن از ثبات و امنیت. دانستن این که ترس جزئی از طبیعت اوست و بارها خواهد آمد و خواهد رفت. شاید کمک کند که او خودش را وقت ترسیدن آرام کند. شاید کمک کند که ترسیدن غافلگیر و ناتوانش نکند و هنوز بتواند فکری بکند برای خوب کردن خودش
می ‌خواهم بداند که گاهی حسادت ممکن است به سراغ آدم بیاید.
یعنی این که زمان‌هایی هست که دست آدم از چیزهای خوب دنیا کوتاه می‌ شود.
باید بداند که گاهی چیزهایی که دوست دارد و فکر می ‌کند برای داشتنشان محق است را به او نمی‌دهند و جلوی چشمش به دیگری می‌دهند.
حسادت آن قدر تحملش سخت است که بد نیست آدم بشناسدش تا زیادی غصه‌ اش را نخورد شاید به جای این که زیر بارش بشکند سعی کند از راه آن احساس بزرگ‌ تر شود و آزاده ‌تر
می‌ خواهم برایش بگویم که در دنیا ناامیدی هم هست. ناامیدی معنی ‌اش خسته شدن از خوش‌ بینی است و اگر آدم دیگران را به ورطه‌ ی تلخی ناامیدی‌های خودش نکشد، خسته شدن هیچ ایرادی ندارد.
برایش می‌ گویم که خسته شدن ایستگاه آخر نیست و او حق دارد گاهی خسته باشد.
حق دارد پا شل کند، آه بکشد، اخم کند.
ولی باید بداند که ناامیدی به کسانی که دوستش دارند دخلی ندارد و خوب نیست کسی امید را از دیگری بگیرد به خاطر ناامیدی خودش، چون رسمش این است که آدم راه خودش را پیدا می ‌کند
و امید می‌تواند هزار بار دیگر هم برگردد.
می ‌خواهم یک بار برای همیشه به او بگویم که از من آزاد است، که از من دِینی به گردن او نیست. که او مسئول دلتنگی‌ها و حفره ‌هایی که خودم عمری نتوانستم جبرانشان کنم نیست، برای من او آزاد است.
می‌ خواهم بنشینم و ساعت‌ ها برایش بگویم.
همه ‌ی عشقی که به پای او می ریزم را برای لذت خودم می ‌ریزم.
از مرگ برایش تعریف می‌کنم، پیش از این که عزیزی را از دست بدهد و رویارویی ‌اش با نیستی خیلی شخصی باشد.
پیش از این که ناچار باشد مرگ را همراه با ناباوری و دلتنگی و شیون‌ های شبانه بشناسد، برایش می ‌گویم که مثل تاریخ مصرف پشت قوطی شیر و ماست می ‌ماند که زندگی در هر چیز و هر کس قرار است تمام شود.
و بالاخره حتما می‌خواهم برای او بگویم که این دنیا بدون عشق نمی ‌ارزد، حتی اگر من بگویم.

انسانم آرزوست

انسانم آرزوست

چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران که هم آشپزخانه بود هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتری ها. افراد زیادی اونجا نبودن، ۳ نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه پیرزن و پیرمرد که نهایتا ۷۰ سالشون بود.

ما غذامون رو سفارش داده بودیم که یه جوان حدودا ۳۵ ساله اومد تو رستوران. یه چند دقیقه ای گذشته بود که اون جوان گوشیش زنگ خورد. البته من با اینکه بهش نزدیک بودم ولی صدای زنگ خوردن گوشیش رو نشنیدم، بگذریم، شروع کرد با صدای بلند صحبت کردن و بعد از اینکه صحبتش تمام شد رو کرد به همه ماها و با خوشحالی گفت که خدا بعد از ۸ سال یه بچه بهشون داده و همینطور که داشت از خوشحالی ذوق می کرد رو کرد به صندوق دار رستوران و گفت این چند نفر مشتریتون مهمون من هستن، میخوام شیرینی بچم رو بهشون بدم.

به همشون باقالی پلو با ماهیچه بده. خوب ما همگی با تعجب و خوشحالی داشتیم بهش نگاه می کردیم که من از روی صندلیم بلند شدم و رفتم طرفش. اول بوسش کردم و بهش تبریک گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذامون رو سفارش دادیم و مزاحم شما نمیشیم. اما بالاخره با اصرار زیاد پول غذای ما و اون زن و شوهر جوان و اون پیرزن و پیرمرد رو حساب کرد و با غذای خودش که سفارش داده بود از رستوران خارج شد.

خوب، این جریان تا این جاش معمولی و زیبا بود، اما اونجایی خیلی تعجب کردم که دیشب با دوستام رفتیم سینما که تو صف برای گرفتن بلیط ایستاده بودیم، ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو دیدم که با یه دختر بچه ۴ - ۵ ساله ایستاده بود تو صف. از دوستام جدا شدم و یه جوری که متوجه من نشه نزدیکش شدم و باز هم با تعجب دیدم که دختره داره اون جوان رو بابا خطاب میکنه!

دیگه داشتم از کنجکاوی میمردم. دل زدم به دریا و رفتم از پشت زدم رو کتفش، به محض اینکه برگشت من رو شناخت. اول با هم سلام و علیک کردیم بعد من با طعنه بهش گفتم: ماشاا... از ۲-۳ هفته پیش بچتون به دنیا اومد و بزرگم شده. همینطور که داشتم صحبت می کردم، پرید تو حرفم گفت: داداش اون جریان یه دروغ بود، یه دروغ شیرین که خودم می دونم و خدای خودم.

دیگه با هزار خواهش و تمنا گفت: اون روز وقتی وارد رستوران شدم دستام کثیف بود و قبل از هر کاری رفتم دستام رو شستم. همینطور که داشتم دستام رو می شستم صدای اون پیرمرد و پیرزن رو شنیدم. البته اونا نمیتونستن منو ببینن که دارن باهم صحبت می کنن. پیرزن گفت: کاشکی می شد یکم ولخرجی کنی، امروز یه باقالی پلو با ماهیچه بخوریم، الان یه سال میشه که ماهیچه نخوردم. پیرمرده در جوابش گفت: ببین اومدی نسازی ها. قرار شد بریم رستوران و یه سوپ بخریم و برگردیم خونه. اینم فقط بخاطر اینکه حوصلت سر رفته بود. من اگه الان هم بخوام ولخرجی کنم نمیتونم، بخاطر اینکه ۱۸هزار تومان بیشتر تا سر برج برامون نمونده. همینطور که داشتن با هم صحبت میکردن اون کسی که سفارش غذا رو میگیره اومد سر میزشون و گفت چی میل دارین؟ پیرمرده هم بیدرنگ جواب داد:  پسرم ما هر دومون مریضیم، اگه میشه دو تا سوپ با یه دونه از اون نونای داغتون برامون بیار. من تو حالو هوای خودم نبودم، همینطور آب باز بود و داشت هدر می رفت. تمام بدنم سرد شده بود. احساس کردم دارم میمیرم. رو کردم به آسمون و گفتم خدا شکرت فقط کمکم کن. بعد اومدم بیرون، یه جوری فیلم بازی کردم که اون پیرزنه بتونه یه باقالی پلو با ماهیچه بخوره همین. ازش پرسیدم که چرا دیگه پول غذای بقیه رو دادی؟ ماها که دیگه احتیاج نداشتیم. گفت: داداشمی، پول غذای شما که سهل بود من حاضرم دنیای خودم و بچم رو بدم ولی آبروی یه انسان رو تحقیر نکنم. این رو گفت و رفت.

یادم نمیاد که باهاش خداحافظی کردم یا نه؟ ولی یادمه که چند ساعت روی جدول نشسته بودم و به در و دیوار نگاه می کردم و مبهوت بودم.

واقعا راسته که خدا از روح خودش تو بدن انسان دمید.

پروانه

يک روز سوراخ كوچكی در يک پيله ظاهر شد. شخصی نشست و چند ساعت به جدال پروانه برای خارج شدن از سوراخ ايجاد شده در پيله نگاه كرد. سپس فعاليت پروانه متوقف شد و به نظر رسيد تمام تلاش خود را انجام داده و نمی ‌تواند ادامه دهد. آن شخص تصميم گرفت به پروانه كمک كند و با قيچی پيله را باز كرد. پروانه از پيله خارج شد اما بدنش ضعيف و بال هايش چروک بود. آن شخص باز هم به تماشای پروانه ادامه داد چون انتظار داشت كه بال‌های پروانه باز، گسترده و محكم شوند كه هم از بدن پروانه محافظت كند و هم بعد از اين پرواز كند. اما هيچ اتفاقی نيفتاد.

در واقع پروانه تمام عمرش را به خزيدن مشغول بود و هرگز نتوانست پرواز كند.

چيزی كه آن شخص با همه مهربانيش نمی ‌دانست اين بود كه محدوديت پيله و تلاش لازم برای خروج از پيله، راهی بود كه خداوند برای ترشح مايعاتی از بدن پروانه به بال‌هايش قرار داده بود تا پروانه بعد از خروج از پيله بتواند پرواز كند.

گاهی اوقات تلاش تنها چيزيست كه در زندگی نياز داريم.

اگر خدا اجازه می ‌داد كه بدون هيچ مشكلی زندگی كنيم فلج می ‌شديم، به اندازه كافی قوی نبوديم و هرگز نمی ‌توانستيم پرواز كنيم.

اشتباه موردی

اشتباه موردی

 كارمندی به دفتر رئيس خود می رود و می گويد: معني اين چيست؟ شما ۲۰۰ دلار كمتر از چيزی كه توافق كرده بوديم به من پرداخت كرديد.

رئيس پاسخ می دهد: خودم می دانم، اما ماه گذشته كه ۲۰۰ دلار بيشتر به تو پرداخت كردم هيچ شكايتی نكردی. 

كارمند با حاضر جوابی پاسخ می دهد: درسته، من اشتباه های موردی را می توانم بپذيرم اما وقتی به صورت عادت شود وظيفه خود می دانم به شما گزارش كنم.

كارمند تازه وارد

كارمند تازه وارد

مردی به استخدام يک شركت بزرگ چند مليتی درآمد. در اولين روز كار خود، با كافه تريا تماس گرفت و فرياد زد: «يک فنجان قهوه برای من بياوريد.»

صدايي از آن طرف پاسخ داد: شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دانی تو با كی داری حرف می زنی؟

 كارمند تازه وارد گفت: «نه»

صدای آن طرف گفت: من مدير اجرایی شركت هستم، احمق.

مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت: و تو ميدانی با كی حرف ميزنی، بيچاره.

مدير اجرایی گفت: «نه» كارمند تازه وارد گفت: خوبه

و سريع گوشی را گذاشت.

تصميم قاطع مديريتی

تصميم قاطع مديريتی

روزی مدير يكی از شركت های بزرگ در حاليكه به سمت دفتر كارش می رفت چشمش به جوانی افتاد كه در كنار ديوار ايستاده بود و به اطراف خود نگاه مي كرد. جلو رفت و از او پرسيد: «شما ماهانه چقدر حقوق دريافت می كنی؟»

جوان با تعجب جواب داد: «ماهی ۲۰۰۰ دلار»

مدير با نگاهی آشفته دست به جيب شد و از كيف پول خود ۶۰۰۰ دلار را در آورده و به جوان داد و به او گفت: «اين حقوق سه ماه تو، برو و ديگر اينجا پيدايت نشود، ما به كارمندان خود حقوق می دهيم كه كار كنند نه اينكه يكجا بايستند و بيكار به اطراف نگاه كنند.»

جوان با خوشحالی از جا جهيد و به سرعت دور شد. مدير از كارمند ديگری كه در نزديكيش بود پرسيد: «آن جوان كارمند كدام قسمت بود؟» كارمند با تعجب از رفتار مدير خود به او جواب داد: «او پيک پيتزا فروشی بود كه برای كاركنان پيتزا آورده بود.»

شرط

یک روز خانم مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگترین بانک کانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی ۱ میلیون دلار افتتاح کرد. سپس به رییس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصا مدیر عامل آن بانک را ملاقات کند. و طبیعتا به خاطر مبلغ هنگفتی که سپرده گذاری کرده بود، تقاضای او مورد پذیرش قرار گرفت.
قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانک برای آن خانم ترتیب داده شد. پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مرکزی بانک رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمایی شد. مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند. تا آنکه صحبت به حساب بانکی پیرزن رسید و مدیر عامل با کنجکاوی پرسید: راستی این پول زیاد داستانش چیست؟ آیا به تازگی به شما ارث رسیده است؟ زن در پاسخ گفت خیر، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام که همانا شرط بندی است، پس انداز کرده ام. پیرزن ادامه داد و از آنجایی که این کار برای من به عادت بدل شده است، مایلم از این فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم دارید!
مرد مدیر عامل که اندامی لاغر و نحیف داشت با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید مثلا سر چه مقدار پول؟ زن پاسخ داد: بیست هزار دلار و اگر موافق هستید، من فردا ساعت ده صبح با وکیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندی مان را رسمی کنیم و سپس ببینیم چه کسی برنده است. مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا برای فردا ساعت ده صبح برنامه ای برایش نگذارد.
روز بعد درست سر ساعت ده صبح آن خانم به همراه مردی که ظاهرا وکیلش بود در محل دفتر مدیر عامل حضور یافت.
پیرزن بسیار محترمانه از مرد مدیر عامل خواست کرد که در صورت امکان پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن به در آورد.
مرد مدیر عامل که مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به کجا ختم می شود، با لبخندی که بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل کرد.
وکیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد. مرد مدیر عامل که پریشانی او را دید، با تعجب از پیر زن علت را جویا شد.
پیرزن پاسخ داد: من با این مرد سر یکصد هزار دلار شرط بسته بودم که کاری خواهم کرد تا مدیر عامل بزرگترین بانک کانادا در پیش چشمان ما پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن بیرون کند!

پیرمرد تهی دست

پیرمرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می کرد.
از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد: ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای.
پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یکباره یک گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت:
من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین کره بگشای و گندم را بریز
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود؟!
پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است! پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود.
نتيجه گيری  مولانا از بيان اين حكايت:‌
تو مبین اندر درختی یا به چاه    تو مرا بین که منم مفتاح راه

جراح قلب و تعمیر کار

جراح قلب و تعمیر کار
روزی جراحی برای تعمیر اتومبیلش آن را به تعمیرگاهی برد.
تعمیرکار بعد از تعمیر به جراح گفت:
من تمام اجزا ماشین را به خوبی می شناسم و موتور و قلب آن را کامل باز می کنم و تعمیر می کنم.
در حقیقت من آن را زنده می کنم. حال چطور درآمد سالانه ی من یک صدم شماست.
جراح نگاهی به تعمیرکار انداخت و گفت:
اگر می خواهی درآمدت ۱۰۰برابر شود اینبار سعی کن زمانی که موتور در حال کار است آن را تعمیر کنی!

تفاوت زن و مرد

مرد از راه می رسه
ناراحت و عبوس
زن:چی شده؟
مرد: هیچی (در دل از خدا می خواد که زنش بی خیال شه و بره پی کارش)
زن حرف مرد رو باور نمی کنه: یه چیزیت هست. بگو!
مرد برای اینکه اثبات کنه راست می گه . . .
لبخند می زنه
زن اما می فهمه مرد دروغ میگه: راستشو بگو یه چیزیت هست
تلفن زنگ می زنه
دوست زن پشت خطه
ازش می خواد حاضر شه تا با هم برن استخر. از صبح قرارشو گذاشتن
مرد در دلش خدا خدا می کنه که زن زودتر بره
زن خطاب به دوستش: متاسفم عزیزم. جدا متاسفم که بدقولی می کنم. شوهرم ناراحته و نمی تونم تنهاش بذارم!
مرد داغون می شه
"می خواست تنها باشه"
............................
مرد از راه می رسه
زن ناراحت و عبوسه
مرد: چی شده؟
زن: هیچی (در دل از خدا می خواد که شوهرش برای فهمیدن مساله اصرار کنه و نازشو بکشه)
مرد حرف زن رو باور می کنه و می ره پی کارش
زن برای اینکه اثبات کنه دروغ می گه دو قطره اشک می ریزه
مرد اما باز هم نمی فهمه زن دروغ میگه.
تلفن زنگ می زنه
دوست مرد پشت خطه
ازش می خواد حاضر شه تا با هم برن استخر. از صبح قرارشو گذاشتن
زن در دلش خدا خدا می کنه که مرد نره
مرد خطاب به دوستش: الان راه می افتم!
زن داغون می شه
"نمی خواست تنها باشه"

و این داستان سال های سال ادامه داشت

مترسک

از مترسکی سوال کردم: آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشده‌ای؟!
پاسخم داد: ترساندن دیگران برای من لذتی به یاد ماندنی است پس من از کار خود راضی هستم و هرگز از آن بیزار نمی‌شوم!
اندکی اندیشیدم و سپس گفتم: راست گفتی! من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم!!!
گفت: تو اشتباه می کنی! زیرا کسی نمی تواند چنین لذتی را ببرد مگر آنکه درونش مانند من با کاه پر شده باشد!!!

غنیمت جنگی

زمانی كزروس به كوروش بزرگ گفت: «چرا از غنيمت های جنگی چيزی را برای خود بر نمی داری و همه را به سربازانت می بخشی؟»
كوروش گفت: «اگر غنيمت های جنگی را نمی بخشيديم الان دارایی من چقدر بود؟» گزروس عددی را با معيار آن زمان گفت.
كوروش يكی از سربازانش را صدا زد و گفت: «برو به مردم بگو كوروش برای امری به مقداری پول و طلا نياز دارد.»
سرباز در بين مردم جار زد و سخن كوروش را به گوششان رسانيد. مردم هرچه در توان داشتند برای كوروش فرستادند. وقتی كه مالهای گرد آوری شده را حساب كردند، از آنچه كزروس انتظار داشت بسيار بيشتر بود.
كوروش رو به كزروس كرد و گفت: «ثروت من اينجاست. اگر آنها را پيش خود نگه داشته بودم، هميشه بايد نگران آنها بودم. زمانی كه ثروت در اختيار توست و مردم از آن بی بهره اند مثل اين می ماند كه تو نگهبان پول هایی كه مبادا كسی آن را ببرد.»

من مستحقم

شب سردی بود . . .

پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن . . .

شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت . .

پیرزن با خودش فکر می کرد

چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه . . .

رفت نزدیک تر . . .

چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود . . .

با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه . . .

میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش . . .

هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن . . .

برق خوشحالی توی چشماش دوید ..دیگه سردش نبود!

پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه . . .

تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت:

دست نزن نِنه!

وَخه برو دُنبال کارت!

پیرزن زود بلند شد . . .

خجالت کشید!

چند تا از مشتری ها نگاهش کردند!

صورتش رو قرص گرفت . . .

دوباره سردش شد!

راهش رو کشید رفت . . .

چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد:

مادر جان . . .

مادر جان!

پیرزن ایستاد . . .

برگشت و به زن نگاه کرد!

زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم!

سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه . . .

موز و پرتغال و انار . . .

پیرزن گفت:

دستِت دَرد نِکُنه نِنه . . .

مُو مُستَحق نیستُم!

زن گفت: اما من مستحقم مادر من . . .

مستحق دعای خیر . . .

اگه اینارو نگیری دلمو شکستی!

جون بچه هات بگیر!

زن منتظر جواب پیرزن نموند . . .

میوه ها رو داد دست پیرزن و سریع دور شد . . .

پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد . . .

قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش . . .

دوباره گرمش شده بود . . .

با صدای لرزانی گفت:

پیر شی ننه . . .

پیر شی!

الهی خیر بیبینی ای شب چله مادر

بله دوستان، شب یلدا همه دور هم در طولانی ترین شب سال سرگرم خوردن آجیل و میوه و گرم گفتگوهای خودمون هستیم و دوست داریم که این شب تموم نشه!

آیا تا به حال فکر کردید کسانی هستن که توی این سرما بدون خونه و سرپناه با شکم گرسنه از خدا میخواد این شب سرد هرچه زودتر تموم بشه . . . ؟

حسنک کجایی؟

گاو ما ما می كرد. گوسفند بع بع می كرد. سگ واق واق می كرد و همه با هم فریاد می زدند حسنک كجایی؟
شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود . حسنک مدت های زیادی است كه به خانه نمی آمد. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می كند. او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند. موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند. دیروز كه حسنک با كبری چت می كرد، كبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است. كبری تصمیم داشت حسنک را رها كند و دیگر با او چت نكند چون او با پتروس چت می كرد.
پتروس همیشه پای كامپیوترش نشسته بود و چت می كرد. پتروس دید كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد می كرد چون زیاد چت كرده بود. او نمی دانست كه سد تا چند لحظه ی دیگر می شكند. پتروس در حال چت كردن غرق شد. برای مراسم دفن او كبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما كوه روی ریل ریزش كرده بود. ریزعلی دید كه كوه ریزش كرده اما حوصله نداشت. ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد. ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد. كبری و مسافران قطار مردند. اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و كور بود. الان چند سالی است كه كوكب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد. او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله ی مهمان ندارد. او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سیر كند. او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد. او كلاس بالایی دارد. او فامیل های پولدار دارد. او آخرین بار كه گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است كه دیگر در كتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد . . .

لیوان آب

لیوان آب

استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا نگاه داشت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند ۵۰ گرم، ۱۰۰ گرم، ۱۵۰ گرم.
استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا وزنش چقدر است. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقى نمی افتد. استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقى می افتد؟ یکى از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد می گیرد. حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگرى جسارتا گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار می گیرند و فلج می شوند. و مطمئنا کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند. استاد گفت: خیلى خوب است. ولى آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟ شاگردان جواب دادند: نه پس چه چیز باعث درد و فشار روى عضلات می شود؟ من چه باید بکنم؟

شاگردان گیج شدند: یکى از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید. استاد گفت: دقیقا، مشکلات زندگى هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانی ترى به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد. اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کارى نخواهید بود.

فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهم تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید، هر روز صبح سرحال و قوى بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشى که برایتان پیش می آید، برآیید! دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذار. زندگى همین است.

زود قضاوت نکن

زن بسته‌ ای کلوچه و کتابی خرید و روی نیمکتی در قسمت ویژه فرودگاه نشست که استراحت و مطالعه کند تا نوبت پروازش برسد.

در کنار او پیرمردی نیز نشسته بود که مشغول خواندن مجله بود.

وقتی او اولین کلوچه ‌اش را برداشت، مرد نیز یک کلوچه برداشت.

در این هنگام احساس خشمی به زن دست داد، اما هیچ نگفت فقط با خود فکر کرد: عجب رویی داره! هر بار که او کلوچه ‌ای برداشت پیرمرد نیز کلوچه ای برمی داشت. این عمل او را عصبانی تر می کرد، اما از خود واکنشی نشان نداد.

وقتی که فقط یک کلوچه باقی مانده بود، با خود فکر کرد: حالا این مردک چه خواهد کرد؟

پیرمرد آخرین کلوچه را نصف کرد و نصف آن را برای او گذاشت!

زن دیگر نتوانست تحمل کند، کیف و کتابش را برداشت و با عصبانیت به سمت سالن رفت. وقتی که در صندلی هواپیما قرار گرفت، در کیفش را باز کرد تا عینکش را بردارد، که در نهایت تعجب دید بسته کلوچه‌ اش، دست نخورده مانده. تازه یادش آمد که اصلا بسته کلوچه‌ اش را از کیفش درنیاورده بود.

خانه ای با پنجره های طلایی

خانه ای با پنجره های طلایی

پسر کوچکی در مزرعه ای دور دست زندگی می کرد هر روز صبح قبل از طلوع خورشید از خواب برمی خواست و تا شب به کارهای سخت روزانه مشغول بود.

هم زمان با طلوع خورشید از نردها بالا می رفت تا کمی استراحت کند در دور دست ها خانه ای با پنجرهایی طلایی همواره نظرش را جلب می کرد و با خود فکر می کرد چقدر زندگی در آن خانه با آن وسایل شیک و مدرنی که باید داشته باشد لذت بخش و عالی خواهد بود. با خود می گفت: " اگر آنها قادرند پنجره های خود را از طلا بسازند پس سایر اسباب خانه حتما بسیار عالی خواهد بود. بالاخره یک روز به آنجا می روم و از نزدیک آن را می بینم "

یک روز پدر به پسرش گفت به جای او کارها را انجام می دهد و او می تواند در خانه بماند. پسر هم که فرصت را مناسب دید غذایی برداشت و به طرف آن خانه و پنجره های طلایی رهسپار شد.

راه بسیار طولانی تر از آن بود که تصورش را می کرد. بعد از ظهر بود که به آن جا رسید و با نزدیک شدن به خانه متوجه شد که از پنجره های طلایی خبری نیست و در عوض خانه ای رنگ و رو رفته و با نرده های شکسته دید. به سمت در قدیمی رفت و آن را به صدا در آورد. پسر بچه ای هم سن خودش در را گشود. سوال کرد که آیا او خانه پنجره طلایی را دیده است یا خیر؟ پسرک پاسخ مثبت داد و او را به سمت ایوان برد. در حالی که آنجا می نشستند نگاهی به عقب انداختند و در انتهای همان مسیری که طی کرده بود و هم زمان با غروب آفتاب، خانه خودشان را دید که با پنجره های طلایی می درخشید.

پیش داوری نکنیم

روزی دهقان و همسرش جهت بردن بذر به مزرعه مجبور شدند كودک خردسالشان را كه در خواب بود برای مدت كوتاهی در منزل تنها بگذارند و از طرفی وجود سگ با وفای نگهبان در منزل خیالشان را از خطرجانوران درنده همچون گرگ آسوده می كرد.

چون آن دو فراغت از كار برگشتند سگ را با پوزه خونین و بی تاب رو در روی خود دیدند كه انتظار آمدن آنها را می كشید. زن فریاد بر آورد سگ كودكم را خورد و مرد دهقان بی درنگ بر پیشانی سگ نشانه رفت و با شلیگ یک گلوله آن را از پای در آورد.

چون سراسیمه به درون خانه رفتند دیدند كودک هنوز در خواب عمیق است و گرگی از پای در آمده و با بدن خونین نقش بر زمین افتاده است و اتاق از جنگ سخت گرگ و سگ حكایت دارد.

بسیار سوال و افسوس هیچ پاسخ‫‍‬

اما فقط یک سوال: راستی آن دهقان با پیش داوری نابجای خود چگونه می تواند درون خود را التیام بخشد؟

پس بیاییم قبل از هر چیز نسبت به یكدیگر پیش داوری نكنیم و آگاهی خود را نسبت به پندار، گفتار و كردار دیگران افزون كنیم.

قورباغه ها

مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگین بودند . . .

قورباغه ها به لک لک ها شکایت کردند . . .

لک لک ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند . . .

لک لک ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه ها . . .

قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه شدند . . .

عده ای از آنها با لک لک ها کنار آمدند . . .

و عده ای دیگر خواهان باز گشت مارها شدند . . .

مارها باز گشتند و همپای لک لک ها شروع به خوردن

قورباغه ها کردند . . .

حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شده اند که . . .

برای خورده شدن به دنیا می آیند . . .

تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است . . .

اینکه نمی دانند . . .

توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان . . . !

مصاحبه با خدا

خدا از من پرسید: دوست داری با من مصاحبه کنی؟
پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشید.
خدا لبخندی زد و پاسخ داد: زمان من ابدیت است، چه سوالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟
من سؤال کردم: چه چیزی در آدم ها شما را بیشتر متعجب می کند؟
خدا جواب داد: اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند.
اینکه سلامتی خود را به خاطر به دست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند.
اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در آینده زندگی می کنند.
اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند.
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت . . .
سپس من سوال کردم: به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درس هایی در زندگی بیاموزند؟
خدا پاسخ داد: اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد.
تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند.
اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.
اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند.
اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد، ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخم ها التیام یابند.
یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد، بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است.
اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند، اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند.
اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.
اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند.
با افتادگی خطاب به خدا گفتم: از وقتی که به من دادید سپاسگزارم.

برای خوشبختی چه باید کرد؟

یک بار 500 کیلویی را هیچ کس نمی تواند بغل کرده و آن را جابه جا نماید، ولی اگر همین بار را به 100 بار 5 کیلویی تقسیم کنیم همه به راحتی می توانند آن را جابه جا کنند. نگرانی ها و فشارهای ذهنی و عینی، مسائل و مشکلات زندگی، همانند یک بار سنگین، انسان را از فعالیت و تلاش مداوم و لازم باز می دارند، در واقع فلج روحی و جسمی پیش می آورند در حالی که اگر فشارها و نگرانی و مشکلات به قسمت های کوچک تر و قابل تقسیم حل شوند برطرف ساختن و تحمل آن ها امکان پذیر است.

ویلیام جیمز روانشناس معروف توصیه می کند با پیروی از یک برنامه که حاوی افکار مثبت و سازنده و سودمند باشد به جنگ نگرانی ها، فشارها، ترس ها، شکست ها و . . . بروید، تا مسائل و فشارها و ترس های جاری روزانه را به حداقل برسانید.

مصاحبه شغلی

مصاحبه شغلی

در پايان مصاحبه شغلی برای استخدام در شركتی، مدير منابع انسانی شركت از مهندس جوان صفر كيلومتر ام آی تی پرسيد:  برای شروع كار، حقوق مورد انتظار شما چيست؟

مهندس گفت: حدود ۷۵۰۰۰ دلار در سال، بسته به اينكه چه مزايایی داده شود.

مدير منابع انساني گفت: خب، نظر شما درباره ۵ هفته تعطيلی، ۱۴ روز تعطيلی با حقوق، بيمه كامل درمانی و حقوق بازنشستگی ويژه و خودروی شيک و مدل بالای در اختيار چيست؟

مهندس جوان از جا پريد و با تعجب پرسيد: شوخی می كنيد؟

مدير منابع انسانی گفت: بله، اما اول تو شروع كردی.

بدون عشق هرگز

بدون عشق هرگز

وقتی زن به بيرون خانه خود سرک كشيد، سه مرد با ريش های بلند سفيد را ديد که جلـوی در نشسته اند.

زن گفت: هر چه فکر می کنم شما را نمی شناسم؛ اما بايد گرسنه باشيد. لطفا" بيايد تو و چيزی بخـوريد.

آنها پرسيدند: آيا همسرت در خـانه است؟ زن گفت: نـه.

آنها گفتند: پس ما نمی توانيم بياييم.

غروب، وقتی مرد به خانه آمد، زن برای او تعريف کرد که چه اتفاقی افتاده است.

مرد گفت: برو به آنها بگو من خانه هستم و دعوتشان کن.

زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد.

اما آنها گفتند: ما نمی توانيم باهمديگر وارد خانه بشويم.

زن پرسيد: چرا؟

يکی از پيرمردها در حالی که به دوست ديگرش اشاره می کرد، گفت: اسم اين ثروت است و سپس به پيرمرد ديگر رو کرد و گفت: اين يکی موفقيت و اسم من هم عشق.

برو به همسرت بگو که فقط يکی از ما را برای حضور در خانه انتخاب کند.

زن رفت و آنچه اتفاق افتاده بود را تعريف کرد. شوهر خوشحال شد. گفت: چه خوب! اين يک موقعيت عاليست. ثروت را دعوت می کنيم. بگذار بيايد و خانه را لبريز کند! زن که با انتخاب شوهرش مخالف بود، گفت: عزيزم! چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟

دختر خانواده که از آن سوی خانه به حرف های آنها گوش می داد، نزديک آمد و پيشنهاد داد: بهتر نيست عشق را دعوت کنيم تا خانه را از وجود خود پر کند؟ شوهر به همسرش گفت: بگذار به حرف دخترمان گوش کنيم پس برو بيرون و عشق را دعوت کن.

زن بيرون رفت و به پيرمردها گفت: آن که نامش عشق است، بيايد و مهمان ما شود. در حالی که عشق قدم زنان به سوی خانه می رفت، دو پيرمرد ديگر هم دنبال او راه افتادند.

زن با تعجب به ثروت و موفقيت گفت: من فقط عشق را دعوت کردم، شما چرا می آييد؟

اين بار پيرمردها با هم پاسخ دادند: اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت کرده بوديد، دو تای ديگر بيرون می ماندند، اما شما عشق را دعوت کرديد، هر کجا او برود، ما هم با او می رويم. هر کجا عشق باشد، ثروت و موفقيت هم هست.

وعده

پادشاهی در يک شب سرد زمستان از قصر بيرون رفت، ديد نگهبان پيری با لباس اندک نگبهانی می دهد.

به او گفت سردت نيست؟

نگهبان گفت چرا اما مجبورم طاقت بيارم.

پادشاه گفت: به قصر می روم و يک لباس گرم برايت می آورم

پادشاه به محض اينكه به قصر رفت سرما را فراموش كرد.

فردای آن روز جنازه يخ زده پيرمرد را حوالی قصر پيدا كردند.

در حالی كه با خط ناخوانا نوشته بود:

من هر شب با اين لباس كم طاقت می آوردم اما وعده لباس گرم تو مرا از پای در آورد.

فرعون

فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی می کرد . . .

روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه انگوری به او داد و گفت: اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن.
فرعون یک روز از او فرصت گرفت. شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشد و همچنان عاجز مانده بود که ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا در آورد.
فرعون پرسید کیستی؟ ناگهان دید که شیطان وارد شد.
شیطان گفت: خاک بر سر خدایی که نمیداند پشت در کیست. سپس وردی بر خوشه انگور خواند و خوشه انگور طلا شد!
بعد خطاب به فرعون گفت: من با این همه توانایی لیاقت بندگی خدا را نداشتم آنوقت تو با این همه حقارت ادعای خدایی می کنی؟
پس شیطان عازم رفتن شد که فرعون گفت: چرا انسان را سجده نکردی تا از درگاه خدا رانده شدی؟
شیطان پاسخ داد: زیرا میدانستم که از نسل او همانند تو به وجود می آید.

من که او را می شناسم؟

من که او را می شناسم؟
یه پیرمردی صبح زود از خانه خارج میشه
در بین راه با ماشین تصادف می کنه می برندش بیمارستان
بعد از مداوای اولیه پیر مرد خیلی عجله می کنه تا ترخیص بشه پرستاره مانع اش میشه
میگه پدر جان باید بمانید تا از سرت اسکن بگیریم تا مطمئن بشیم که چیزیت نیست
پیرمرد میگه من خیلی عجله دارم
میگه من هر روز صبحانه را با همسرم می خورم او منتظر من هست
پرستار میگه اینکه چیزی نیست بهش زنگ بزن بگو که امروز نمیایید
پیرمرد میگه نه زنم درخانه سالمندان هست او آلزایمر دارد
او حتی من را نمی شناسد پرستار با تعجب می پرسه
پدر جان وقتی که او آلزایمر دارد وحتی شما را هم نمی شناسد
پس برای چه هرروز می روید و صبحانه را با او می خورید او که شما را نمی شناسد
پیرمرد با ناراحتی جمله ای میگه که پرستار از گفته اش شرمنده میشه
پیرمرد میگه درسته که او من را نمی شناسد و نمی داند که من کیستم!
ولی من که او رو می شناسم و می دانم که او چه کسی است!

قشنگترین چیز

روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق  کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند .

سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که می توانند در مورد هرکدام از همکلاسی هایشان بگویند، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند.

بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هرکدام از دانش آموزان پس از اتمام، برگه های خود را به معلم تحویل داده، کلاس را ترک کردند.

روز شنبه، معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت، وسپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها نوشت.

روز دوشنبه، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد.

شادی خاصی کلاس را فرا گرفت.

معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید "واقعا؟"

"من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند"

"من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند"

دیگر صحبتی ار آن برگه ها نشد.

معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در مورد موضوع کلاس به بحث و صحبت پرداختند یا نه، به هر حال برایش مهم نبود.

آن تکلیف هدف معلم را بر آورده کرده بود. دانش آموزان از خود و تک تک همکلاسی هایشان راضی بودند  با گذشت سال ها بچه های کلاس از یکدیگر دورافتادند. چند سال بعد، یکی از دانش آموزان درجنگ کشته شد. و معلمش در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد.

او تابحال، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود. پسر کشته شده، جوان خوش قیافه و برازنده ای به نظر می رسید .

کلیسا مملو از دوستان سرباز بود. دوستانش با عبور از کنار تابوت وی، مراسم وداع را بجا آوردند. معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود .

به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت بود، به سوی او آمد و پرسید: "آیا شما معلم ریاضی مارک نبودید؟"
 
معلم با تکان دادن سر پاسخ داد: "چرا"

 سرباز ادامه داد: "مارک همیشه درصحبت هایش از شما یاد می کرد. "پس از مراسم تدفین، اکثر همکلاسی هایش برای صرف ناهار گرد هم آمدند. پدر و مادر مارک نیز که در آنجا بودند، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند.

پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید، به معلم گفت: "ما می خواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا باشد. "او با دقت دو برگه کاغذ فرسوده دفتریادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها وبارها تا خورده و با نواری به هم بسته شده بودند را از کیفش در آورد.

خانم معلم با یک نگاه آنها را شناخت. آن کاغذها، همانی بودند که تمام خوبی های مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود.

مادر مارک گفت: "از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم همانطور که می بینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است"

همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند. چارلی با کمرویی لبخند زد و گفت: "من هنوز لیست خودم را دارم. اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم"

همسر چاک گفت: "چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم"

مارلین گفت: "من هم برای خودم را دارم. توی دفتر خاطراتم گذاشته ام"
سپس ویکی، کیفش را از ساک بیرون کشید و لیست فرسوده اش را به بچه ها نشان داد و گفت: "این همیشه با منه . . ." . "من فکر نمی کنم که کسی لیستش را نگه نداشته باشد"

معلم با شنیدن حرف های شاگردانش دیگر طاقت نیاورده، گریه اش گرفت. او برای مارک و برای همه دوستانش که دیگر او را نمی دیدند، گریه می کرد.

سرنوشت انسان ها در این جامعه بقدری پیچیده است که ما فراموش می کنیم این زندگی روزی به پایان خواهد رسید، و هیچ یک از ما نمی داند که آن روز کی اتفاق خواهد افتاد.

بنابراین به کسانی که دوستشان دارید و به آنها توجه دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزشند، قبل از آنکه برای گفتن دیر شده باشد.

گنجشک


گنجشک به خدا گفت:

لانه ی کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی ام، سر پناه بی کسی ام بود،

طوفان تو آن را از من گرفت! کجای دنیای تو را گرفته بودم!؟

خدا گفت:

ماری در راه لانه ات بود، تو خواب بودی، باد را گفتم لانه ات را واژگون کند، آن گاه تو از کمین مار پر گشودی!!!

چه بلاها که از تو به واسطه ی محبتم دور کردم و تو ندانسته به دشمنیم پرداختی . . .

موشک

یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت: شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید. من که نمی خواهم موشک هوا کنم . می خواهم در روستایمان معلم شوم.

دکتر جواب داد: تو اگر نخواهی موشک هوا کنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول، ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا، نخواهد موشک هوا کند.

دو برادر

دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی كار می كردند كه یكی از آنها ازدواج كرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود.

شب كه می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصف می كردند.

یک روز برادر مجرد با خودش فكر كرد و گفت: درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم. من مجرد هستم و خرجی ندارم ولی او خانواده بزرگی را اداره می كند. بنابراین شب كه شد یک كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت.

در همین حال برادری كه ازدواج كرده بود با خودش فكر كرد و گفت: درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من سر و سامان گرفته ام ولی او هنوز ازدواج نكرده و باید آینده اش تامین شود.

بنابراین شب كه شد یک كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت.

سال ها گذشت و هر دو برادر متحیر بودند كه چرا ذخیره گندمشان همیشه با یكدیگر مساوی است. تا آن كه در یک شب تاریک دو برادر در راه انبارها به یكدیگر برخوردند. آن ها مدتی به هم خیره شدند و سپس بی آن كه سخنی بر لب بیاورند كیسه هایشان را زمین گذاشتند و یكدیگر را در آغوش گرفتند.

عشق

زن و شوهر جوانی سوار بر موتورسیکلت در دل شب می راندند. آنها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو من می ترسم

 مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره!

زن جوان: خواهش می کنم، من خیلی می ترسم.

مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری!

زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی؟

مرد جوان: مرا محکم بگیر

زن جوان: خوب، حالا میشه یواش تر؟

مرد جوان: باشه، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی سرت بذاری، آخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه.

روز بعد روزنامه ها نوشتند برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت.

مرد از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند . . .

قاضی

قلمی از قلمدان قاضی افتاد.

شخصی که آنجا حضور داشت گفت: جناب قاضی کلنگ خود را بردارید.

قاضی خشمگین پاسخ داد: مردک این قلم است نه کلنگ.

تو هنوز کلنگ و قلم را از هم باز نشناسی؟

مرد گفت: هر چه هست باشد، تو خانه مرا با آن ویران کردی.

آب و آتش

عارفی را دیدند مشعلی و جام آبی در دست

پرسیدند: کجا می روی؟

گفت:

می روم با آتش بهشت را بسوزانم!

و با آب جهنم را خاموش کنم!

تا مردم خدا را فقط به خاطرعشق به او بپرستند

نه به خاطر عیاشی در بهشت  و ترس از جهنم . . .

مسلمان

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: بين شما کسی هست که مسلمان باشد؟

همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد، بالاخره پيرمردی با ريش سفيد از جا برخواست و گفت: آری من مسلمانم ...

جوان به پيرمرد نگاهی کرد و گفت با من بيا، پيرمرد به دنبال جوان به راه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند.

جوان با اشاره به گله گوسفندان به پيرمرد گفت که می خواهد تمام آنها را قربانی کند و بين فقرا پخش کند و به کمک احتياج دارد، پيرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پيرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد باز گردد و شخص ديگری را برای کمک با خود بياورد ...

جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسيد:

آيا مسلمان ديگری در بين شما هست؟

افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پيرمرد را به قتل رسانده نگاهشان را به پيش نماز مسجد دوختند، پيش نماز رو به جمعيت کرد و گفت:

چرا همه به من نگاه می کنيد؟ به عيسی مسيح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمی شود.

مادر

مادر من فقط یک چشم داشت. من از اون متنفر بود. اون همیشه مایه خجالت من بود. اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا میپخت.
یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره. خیلی خجالت کشیدم. آخه اون چطور تونست این کار رو با من بکنه؟
به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا از اونجا دور شدم.
روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره. فقط دلم می خواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم. کاش زمین دهن وا میکرد و منو .. کاش مادرم یه جوری گم و گور می شد.
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمیمیری؟ اون هیچ جوابی نداد.
حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم، چون خیلی عصبانی بودم. احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت. دلم می خواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم.
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم. اونجا ازدواج کردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی . . .
از زندگی، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم.
تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من. اون سال ها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو. وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا، اونم بی خبر؟
سرش داد زدم: چطور جرات کردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟ گم شو از اینجا! همین حالا
اون به آرامی جواب داد: اوه خیلی معذرت می خوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد.
یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه. ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم. بعد از مراسم، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون، البته فقط از روی کنجکاوی.
همسایه ها گفتن که اون مرده. ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم. اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن.
ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فکر تو بوده ام، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم. خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا. ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تو رو ببینم. وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم.
آخه میدونی، وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی.به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم.
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو. برای من اقتخار بود که پسرم می تونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه
با همه عشق و علاقه من به تو
 
با تشکر از آقای مهدی ارغوانی

جوانی

پيری را گفتم: چطور جوان بمانم؟

گفت: حرف دلت را به كسی بگو كه دوستش داری و دوستت دارد . . .

گفتم: پس چرا من زود پير شدم؟

گفت: حرفت را به كسی گفتی كه دوستش داشتی و دوستت نداشت . . .

منطق

استاد اصولا منطق چیست؟

معلم کمی فکر کرد و جواب داد: گوش کنید، مثالی می زنم، دو مرد پیش من می آیند. یکی تمیز و دیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد می کنم حمام کنند. شما فکر می کنید کدام یک این کار را انجام دهند؟

هر دو شاگرد یک زبان جواب دادند: خوب مسلما کثیفه!

معلم گفت: نه، تمیزه. چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر آن را نمی داند.

پس چه کسی حمام می کند؟

حالا پسرها می گویند: تمیزه!

معلم جواب داد: نه، کثیفه، چون او به حمام احتیاج دارد.

و باز پرسید: خوب، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند؟

یک بار دیگر شاگردها گفتند: کثیفه! معلم دوباره گفت: اما نه، البته که هر دو! تمیزه به حمام عادت دارد و کثیفه به حمام احتیاج دارد.

خوب بالاخره کی حمام می گیرد؟

بچه ها با سر درگمی جواب دادند: هر دو!

معلم بار دیگر توضیح می دهد: نه، هیچ کدام! چون کثیفه به حمام عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد!

شاگردان با اعتراض گفتند: بله درسته، ولی ما چطور می توانیم تشخیص دهیم؟ هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است.

معلم در پاسخ گفت: خوب پس متوجه شدید، این یعنی: منطق! و از دیدگاه هر کس متفاوت است.

آخر معرفت

گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت!
پرسیدند: چه می کنی؟
پاسخ داد: در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم!
گفتند: حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است و این آب فایده ای ندارد.
گفت: شاید نتوانم آتش را خاموش کنم، اما آن هنگام که خداوند می پرسد: زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی؟
پاسخ میدهم: هر آنچه از من بر می آمد.

تمرکز روی مشکل یا راه حل؟

تمرکز روی مشکل یا راه حل؟

هنگامی که ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز کرد، با مشکل کوچکی روبرو شد. آن ­ها دریافتند که خودکارهای موجود، در فضای بدون جاذبه، کار نمی ­کنند و جوهر خودکار به سمت پایین جریان نمی ­یابد و روی سطح کاغذ نمی­ ریزد. برای حل مشکل آن­ ها شرکت مشاورین اندرسون را انتخاب کردند.

تحقیقات بیش از یک دهه طول کشید، ۱۲ میلیون دلار صرف شد و در نهایت آن­ها خودکاری طراحی کردند که در محیط بدون جاذبه می ­نوشت، و از دمای زیر صفر تا ۳۰۰ درجه سانتیگراد کار می ­کرد!!!

اما روس ­ها راه حل ساده ­تری داشتند!

آن­ ها از مداد استفاده کردند!

نتیجه:

این داستان مصداقی برای مقایسه دو روش در حل مسئله است:

۱- تمرکز روی مشکل (نوشتن در فضا!)

۲- یا تمرکز روی راه حل (نوشتن در فضا با خودکار!)

نیم کیلو باش ولی مرد باش . . .

دختر جوانی بر اثر سانحه ای زیبایی خود را از دست داد.

چند ماه بعد، ناباورانه نامزد وی هم کور شد.

موعد عروسی فرا رسید. مردم می گفتند:

چه خوب! عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش هم نابینا باشد.

۲۰ سال بعد از ازدواج، زن از دنیا رفت.

مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را باز کرد.

چون او هیچوقت نابینا نبود . . .

خاطره ای زیبا از دکتر شفیعی کدکنی

من حدودا ۲۱ یا ۲۲ سالم بود، مشهد زندگی می کردیم، پدر و مادرم کشاورز بودند با دست های چروک خورده و آفتاب سوخته، دست هایی که هر وقت اون ها رو می دیدم دلم می خواست ببوسمشان، بویشان کنم، کاری که هیچ وقت اجازه آن را به خود ندادم با پدرم بکنم اما دستان مادرم را همیشه خیلی آرام مثل "ماش پلو" که شب عید به شب عید می خوردیم بو می کردم و در آخر بر لبانم می گذاشتم.

استادمان حالا قدری هم با بغض کلماتش را جمله می کند: نمی دونم بچه ها شما هم به این پی بردید که هر پدر و مادری بوی خاص خودشان را دارند یا نه؟ ولی من بوی مادرم را همیشه زمانی که نبود و دلتنگش می شدم از چادر کهنه سفیدی که گل های قرمز ریز روی آن ها نقش بسته بود حس می کردم، چادر را جلوی دهان و بینی‌ام می گرفتم و چند دقیقه با آن نفس می کشیدم . . .

اما نسبت به پدرم، مثل تمام پدرها، هیچ وقت اجازه ابراز احساسات پیدا نکردم جز یک بار، آن هم نه به صورت مستقیم.

نزدیکی های عید بود، من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم، صبح بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیارم.

از پله ها بالا می آمدم که صدای خفیف هق، هق مردانه ای را شنیدم، از هر پله ای که بالا می آمدم صدا را بلندتر می شنیدم . . .

استاد حالا خودش هم گریه می کند . . .

پدرم بود، مادر هم آرامش می کرد، می گفت آقا! خدا بزرگ است، خدا نمیذاره ما پیش بچه ها کوچیک بشیم، فوقش به بچه ها عیدی نمی دیم، قرآن خدا که غلط نمی شه!

اما بابام گفت: خانم نوه هامون تو تهران بزرگ شدند و از ما انتظار دارند، نباید فکر کنند که ما . . .

حالا دیگه ماجرا روشن تر از این بود که بخواهم دلیل گریه های بابام رو از مادرم بپرسم، دست کردم توی جیبم، ۱۰۰ تومان بود، کل پولی که از مدرسه گرفته بودم، گذاشتم روی گیوه های پدرم و خم شدم و گیوه های پر از خاک و خلی که هر روز در زمین زراعی، همراه بابا بود بوسیدم.

آن سال همه خواهر و برادرام ازتهران آمدند مشهد، با بچه های قد و نیم قد که هر کدام به راحتی عمو و دایی نثارم می کردند.

بابا به هرکدام از بچه ها و نوه ها ۱۰ تومان عیدی داد، ۱۰ تومان ماند که آن را هم به عنوان عیدی داد به مامان.

اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم، که رفتم سر کلاس.

بعد از کلاس آقای مدیر با کروات نویی که به خودش آویزان کرده بود گفت که کارم دارد و باید بروم اتاقش، رفتم، بسته ای از کشوی میز خاکستری رنگ زوار درفته گوشه اتاقش درآورد و داد به من.

گفتم: این چیه؟

باز کن می فهمی

باز کردم، ۹۰۰ تومان پول نقد بود!

این برای چیه؟

از مرکز اومده؛ در این چند ماه که اینجا بودی بچه ها رشد خوبی داشتند برای همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند.

راستش نمی دونستم که این چه معنی می تونه داشته باشه، فقط در اون موقع ناخودآگاه به آقای مدیر گفتم این باید ۱۰۰۰ تومان باشه نه ۹۰۰ تومان!

مدیر گفت از کجا می دونی؟ کسی بهت گفته؟

گفتم: نه، فقط حدس می زنم، همین.

راستش مدیر نمی دونست بخنده یا از این پررویی من عصبانی بشه اما در هر صورت گفت از مرکز استعلام می‌ گیرد و خبرش را به من می دهد.

روز بعد تا رفتم اتاق معلمان تا آماده بشم برای کلاس، آقای مدیر خودش را به من رساند و گفت: من دیروز به محض رفتنت استعلام کردم، درست گفتی، هزار تومان بوده نه نهصد تومان، اون کسی که بسته رو آورده صد تومانش را کِش رفته بود که خودم رفتم ازش گرفتم اما برای دادنش یه شرط دارم . . .

چه شرطی؟

بگو ببینم از کجا می دونستی؟ نگو حدس زدم که خنده دار است.

استاد کمی به برق چشمان بچه ها که مشتاقانه می خواستند جواب این سوال آقای مدیر را بشنوند، نگاه کرد و دسته طلایی عینکش را گرفت و آن را پشت گوشش جا داد و گفت: به آقای مدیر گفتم هیچ شنیدی که خدا ۱۰ برابر عمل نیکوکاران به آن ها پاداش می دهد؟

شاید امروز نه اما سرانجام همه چیز درست خواهد شد

به یک مسئله فکر کنید که دوست دارید واقعاً درست شود. آیا باور دارید که درست می‌شود؟ شاید وقتش رسیده که اعتماد کنید.

واقعیت این است که همه چیز بالاخره درست می‌شود. زندگی بلد است از خودش مراقبت کند، چه شما بخواهید چه نخواهید. اگر نگاهی به زندگیتان بیندازید متوجه می‌شوید که همه اتفاق‌های آن در آخر درست شدند و به بهترین نتیجه رسیدند.

اعتماد یعنی نتیجه را فراموش کنید. باید باور کنید که اهداف و آرزوهایتان اگر اعتماد به تحقق آنها داشته باشید، به حقیقت می‌پیوندند. اعتماد مجانی است و اجازه می‌دهد زندگی مسیر خود را طی کند، حتی اگر از آینده واهمه داشته باشید. اگر فقط کمی بیشتر اعتماد می‌کردید، زندگیتان چطور بود؟

دوست دارید اعتماد بیشتری به زندگی‌تان داشته باشید ؟ این مراحل ساده را دنبال کنید:

- آدم هایی که از اعتمادتان سوءاستفاده کرده‌ اند را ببخشید

- این اصلاً کار آسانی نیست. منظورمان این نیست که کسانی که واقعاً به شما صدمه زده‌ اند را فراموش کنید. اما آنهایی که قصد آزارتان را نداشته‌ اند چه؟ آنهایی که خیلی وقت است به دنبال بخشش شما هستند و هنوز منتظرند که آنها را ببخشید؟ ماندن در ناراحتی‌های گذشته فقط باعث می‌شود نتوانید اعتماد کنید که اوضاع بالاخره در آینده درست می‌شود.

- انتظار داشته باشید که دیگران غافلگیرتان کنند

- قبل از اینکه از دیگران ناامید شوید به آنها فرصت دهید، ممکن است چیزی برای غافلگیر کردنتان داشته باشند. نگرانی از اتفاقاتی که ممکن است هیچوقت نیفتد، فقط اذیتتان می‌کند. و با این روش روابط صمیمانه‌ تری با دیگران خواهید داشت.

 - گرایشاتتان را اصلاح کنید

- اعتماد یعنی به دیدگاهتان تغییری مثبت دهید. نگرش شما است که اهمیت دارد. زندگی پیش می‌رود و شما به آن واکنش می‌دهید. مهم ترین چیز این است: این شمایید که واکنش تان را انتخاب می‌کنید

- به استقبال چیزهای تازه بروید

- اعتماد یعنی به استقبال اتفاقات جدید در زندگیتان بروید. قبل از اینکه در را باز کنید، هیچوقت نمی‌دانید چه چیزی پشت آن انتظارتان را می‌کشد.

- خودتان را با دیگران تقسیم کنید

- اعتماد یعنی قسمت بیشتری از خودتان را برای دیگران آشکار کنید تا آنها هم بتوانند قسمت بیشتری از خودشان را به شما نشان دهند. شاید در ابتدا سخت باشد اما ارزش ریسک کردن را دارد. یادتان باشد، وقتی بدی‌های زندگی را از خودتان دور کنید، خوبی‌های آن هم از شما دور خواهند شد.

- به خودتان اعتماد کنید

- اعتماد می‌ گوید، «من به خودم ایمان دارم.» وقتی باور داشته باشید که قدرت کنار آمدن با  هر چیزی که بر سر راهتان قرار می‌تگیرد را دارید، آنوقت واقعاً این قدرت را خواهید داشت.

- باور کنید که درست خواهد شد.

- اعتماد یعنی قبل از اینکه سند و مدرک اینکه همه چیز درست می‌ شود را دیده باشید، آن را باور کنید. گاهی‌اوقات قبل از اینکه پاداش را ببینید باید به بودن آن اعتماد داشته باشید. ممکن است برای این اول مجبور به انجام کارهایی شوید که اصلاً دوست ندارید یا باعث ناراحتی‌ تان می‌ شود اما اعتماد کنید که در مسیر درست قرار دارید و همه چیز در انتها درست خواهد شد.

- اعتماد یعنی نترسید و پیش روید.

- اعتماد یعنی با این که نمی‌ دانید چه پیش می‌ آید اما برای آن جلو بروید.

او میخواست

موری در بیمارستان روانی کار می کرد و روزانه با بیماران زیادی رو به رو می شد.

یکی از این بیماران زن میانسالی بود که هر روز از اطاقش بیرون می آمد و دمرو روی کاشی های راهرو دراز می کشید! ساعت ها همان جا می ماند و دکترها و پرستارها از کنارش رد می شدند.

موری با شگفتی و ترس تماشایش می کرد و یادداشت بر می داشت . 
بیمار هر روز همین کار را می کرد. نه با کسی حرف می زد و نه کسی به او کاری داشت.موری خیلی ناراحت بود. شروع کرد به دراز کشیدن کنارش، حتی کنارش دراز می کشید و سعی می کرد از آن حال درش بیاورد.

بالاخره واردارش کرد که بنشیند و حتی به اتاقش برگردد. چیزی که آن زن می خواست چیزی بود که اکثر مردم می خواهند. می خواست یک نفر متوجه وجودش بشود . . .

عاشقتم تا بی نهایت

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.

دختر لبخندی زد و گفت ممنونم.

تا اینکه یه روز یه حادثه ای رخ داد. حال دختر خوب نبود . . . نیاز فوری به قلب داشت . . .

از پسر خبری نبود . . .

دختر با خودش می گفت: می دونی که من هیچ وقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی . . . ولی این بود اون حرفات؟

حتی برای دیدنم هم نیومدی . . . شاید من دیگه هیچ وقت زنده نباشم . . . آرام گریست.

و دیگر هیچ چیز نفهمید . . . چشمانش را باز کرد، دکتر بالای سرش بود.

به دکتر گفت: چه اتفاقی افتاده؟

دکتر گفت نگران نباشید، پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.

 شما باید استراحت کنید . . . در ضمن این نامه برای شماست!

دختر نامه رو برداشت، نامه ای بی نامو نشون، بازش کرد ودرون آن چنین نوشته شده بود:

سلام عزيزم. الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام. از دستم ناراحت نباش 

كه بهت سر نزدم چون می دونستم اگه بيام هرگز نميذاری كه قلبمو بهت بدم . . .

پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم . . . اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه

عاشقتم تا بینهایت

دختر نمی تونست باور کنه . . . اون این کارو کرده بود . . . اون قلبشو به دختر داده بود . . .

آرام

آرام

اسم پسر رو صدا کرد

و قطره های اشک روی صورتش جاری شد و به خودش گفت: چرا حرفاشو باور نکـردم.

قدر و ارزش تو

ميگن یه روز پسر جوونی میره پیشه استادی به استادش میگه من هیچ کاری بلد نیستم، همه میگن به درد کاری نمیخورم، خنگ و دست پاچلفتی ام، هیچ کاری رو درست انجام نمیدم. چی کارکنم بهتر بشم؟ چی کار کنم که دیگران ارزش بیشتری برام قائل بشن؟

استاد یه نگاهی به پسرک میکنه و میگه فعلا نمیتونم برات کاری کنم من خودم یه مشکلی دارم اگر مشکلم حل بشه اون وقت میتونم به تو هم کمک کنم.

استاد کمی مکث میکنه میگه اما اگر جوون تو به من کمک کنی مشکلمو حل کنم اونوقت من میتونم به تو کمک کنم.

پسر جوون خیلی خوشحال میشه و با کمال میل قبول میکنه که به استاد کمک کنه.

استاد انگشتری از دستش بیرون میاره میده به جوون میگه باید این انگشترو بفروشی. باید قرضی رو بدم اما این انگشتر رو کمتر از یک سکه طلا نفروش.

پسر با خوشحالی میره به بازار. انشگترو نشون بازرگانان میده اول همه به انگشتر خوبه خوب نگاه می کنند بعد پسر جوون خبر فروش انگشترو برای همه اعلام میکنه. بعضی ها میخندن!بعضی ها روشونو برمیگردونن و میرن.

دست آخر فقط یه پیرمرد میمونه که دلش به حال جوون میسوزه براش توضیح میده که ارزش یه سکه طلا خیلی بالاتر از این انگشتر هست. پیرمرد میگه من میتونم این انگشتر رو به ۱ سکه نقره و یه ظرف مسی بخرم. اما پسر جوون از استاد دستور داشت که فقط و فقط به یک سکه طلا انگشترو بفروشه.

خلاصه پسر جوون انگشترو به خیلی ها تو بازار نشون میده اما کسی قبول نمیکنه انگشتر به سکه ای طلا بخره.

پسر جوون ناامید و شکست خورده برمیگرده پیش استاد اما از ته دلش آرزو میکرده که ای کاش سکه طلایی داشت تا می تونست به استاد بده و مشکل استاد رو حل کنه تا استاد بهش پندی بده و کمکش کنه.

پسر جوون وارد اتاق استاد میشه و با شرمساری به استاد میگه: متاسفم این کار نشدنیه.شاید بتونم انگشتر رو به ۲ سکه نقره بفروشم اما نمیتونم درمورد ارزش واقعی این انگشتر سر کسی کلاه بذارم.

استاد میخنده و به پسر جوون میگه: بله حق با تو هست پسرم. بهتره اول ارزش انگشتر رو بدونیم. برگرد بازار برو پیشه جواهر فروش اون حتما میتونه کمکت کنه.انگشتر رو بهش نشون بده و ارزش واقعی اونو بپرس هر چقدر بهت گفت انگشتر رو نفروش برگرد بیا پیشه من. پسر جوون دوباره راهی بازار میشه و اینبار مستقیم میره پیشه جواهر فروش.

جواهر فروش انگشتر رو نگاهی میکنه و وزن میکنه و میگه به استاد بگو اگر میخواد انگشترو بفروشه الان نمیتونم بیشتر از ۵۸ سکه طلا بهش بدم. جوون هیجان زده فریاد میزنه: ۵۸ سکه طلا! جواهر فروش با خونسردی میگه بله البته اگر عجله ای نداشته باشید میتونیم ۷۰ سکه ای، ازش در بیاریم .
پسرجوون ذوق زده برمیگرده پیشه استاد.

استاد که ماجرا رو میشنوه لبخندی میزنه و میگه بشین، تو دقیقا مثل این انگشتر هستی. یه جواهر قیمتی و کمیاب. وباز هم مثل این جواهر فقط یک متخصص میتونه ارزش حقیقیت رو متوجه بشه. چرا میخوای تو زندگی همه ارزش حقیقی تو رو کشف کنن؟

استاد با گفتن این حرف انگشتر از پسر میگره و دوباره دستش میکنه.

خدا

مردی با خود زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن
 
یه سار شروع به خواندن کرد؛

 اما مرد نشنید!

مرد فریاد برآورد خدایا با من حرف بزن . . .
 
آذرخش در آسمان غرید؛

 اما مرد اعتنایی نکرد!

مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت: تو کجایی ؟؟؟؟
 
بگذار تو را ببینم . . .
 
ستاره ای درخشید؛

اما مرد ندید !

 
مرد فریاد کشید "خدایا یک معجزه به من نشان بده"
 
کودکی متولد شد؛

 اما مرد باز توجهی نکرد!

مرد در نهایتِ یأس فریاد زد: خدایا خودت را به من نشان بده و بگذار تو را ببینم . . .
 
از تو خواهش می کنم . . .
 
پروانه ای روی دست مرد نشست و او پروانه را پراند و به راهش ادامه داد!!!

 

Click to view full size image

ما خدا را گم می کنیم . . .
 
در حالی که او در کنار نفَس های ما جریان دارد . . .

پس هیچ وقت نا امید نباشیم.

ثروتمند زندگی کنیم به جای آنکه ثروتمند بمیریم

چارلی چاپلین می گوید: با پدرم سيرک رفته بودیم توی صف خريد بليط زن وشوهری با چهار فرزندشان جلوی ما بودند
كه با هیجان زیادی در مورد شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند.
وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه، قیمت بلیط ها را به آنها اعلام کرد.
ناگهان رنگ صورت مرد تغییرکرد و نگاهی به همسرش انداخت. معلوم بود که مرد پول کافی نداشت و نمی دانست چه بکند و به بچه هایی که با آن علاقه پشت او ایستاده بودند چه بگوید. ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس صد دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. سپس خم شد و پول را از زمین برداشت به شانه مرد زد و گفت: ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد! مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که بهت زده به پدرم نگاه می كرد گفت: متشکرم آقا.
مرد شریفی بود ولی درآن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد
بعد از این که آنها داخل سیرک شدند، من و پدرم آهسته از صف خارج شدیم و به طرف خانه برگشتیم و من در دلم به داشتن چنین پدری افتخار کردم. آن سیرک زیباترین سیرکی بود که به عمرم نرفته بودم.


"ثروتمند زندگی کنیم به جای آنکه ثروتمند بمیریم"

بعدش چی؟

بعدش چی؟

 

يک تاجر آمريكایی نزديک يک روستای مكزيكی ايستاده بود. در همان موقع يک قايق كوچک ماهيگيری رد شد كه داخلش چند تا ماهی بود.

از ماهيگير پرسيد: چقدر طول كشيد تا اين چند تا ماهی رو گرفتی؟

ماهيگير: مدت خيلی كمی

تاجر: پس چرا بيشتر صبر نكردی تا بيشتر ماهی گيرت بياد؟

ماهيگير: چون همين تعداد برای سير كردن خانواده ام كافی است

تاجر: اما بقيه وقتت را چی كار می كنی؟

ماهيگير: تا ديروقت می خوابم، يک كم ماهيگيری می كنم، با بچه ها بازی می كنم بعد می رم توی دهكده و با دوستانم شروع می كنيم به گيتار زدن. خلاصه مشغوليم به اين نوع زندگی

تاجر: من تو هاروارد تجارت خوندم، پس می تونم كمكت كنم. تو بايد بيشتر ماهيگيری كنی. آن وقت می تونی با پولش قايق بزرگتری بخری و بعد چند تا قايق ديگر اضافه كنی، آنوقت يک عالمه قايق برای ماهيگيری داری

ماهيگير: خوب، بعدش چی؟

تاجر: به جای اينكه ماهی ها رو به واسطه بفروشی اونارو مستقيماً به مشتری ها میدی و برای خودت كار و بار درست وحسابی دست و پا می كنی . . . بعدش كارخونه راه ميندازی و به توليداتش نظارت می كنی . . . اين دهكده كوچيک رو هم ترک می كنی و میری مكزيكوسيتی! بعد از اون هم لس آنجلس! و از اونجا هم نيويورک . . . اونجاست كه دست به كارهای مهم تری می زنی . . .

ماهيگير: اين كار چقدر طول می كشه؟

تاجر: پانزده تا بيست سال!

ماهيگير: اما بعدش چی آقا؟

تاجر: بهترين قسمت همينه

در يک موقعيت مناسب كه گيرت اومد میری و سهام شركتت رو به قيمت خيلی بالا می فروشی. با اين كار ميليون ها دلار گيرت می ياد

ماهيگير: ميليون ها دلار! خوب، بعدش چی؟

تاجر: اونوقت بازنشسته میشی! میری توی يک دهكده ساحلی كوچيک! جایی كه می تونی تا ديروقت بخوابی! يه كم ماهيگيری كنی! با بچه هات بازی كنی! بری دهكده و تا ديروقت با دوستات گيتار بزنی و خوش بگذرونی!