مردی از دره ای می گذشت که به چوپان پیری  برخورد.غذایش را با او تقسیم کرد. و مدت درازی  در مورد زندگی با هم صحبت کردند. بعد صحبت به وجود خدا رسید.
مرد گفت: اگر به خدا اعتقاد داشته باشم باید قبول کنم که آزاد نیستم و مسئول هیچ کدام از اعمالم نیستم. زیرا مردم می گویند: که او قادر مطلق است. و اکنون و گذشته و آینده را می شناسد.
چوپان آواز خواند و آوازش دره را فرا گرفت. بعد ناگهان آوازش را قطع کرد و شروع کرد به ناسزا گفتن به همه چیز و همه کس. صدای فریادهای چوپان نیز در دره پیچیده و به سوی آن دو بازگشت.
سپس چوپان گفت: زندگی همین دره است! آن کوها آگاهی پروردگارند، و آوای انسان، سرنوشت او! آزادیم آواز بخوانیم یا ناسزا بگوییم. اما هر کاری که می کنیم، به درگاه او می رسد. و به همان شکل به سوی ما می رسد. خداوند پژواک همه کردارهاست.