چه کسی بهتر از تو

خدايا . . .

خواستم بگويم تنهايم،

اما نگاه خندانت مرا شرمگين کرد،

چه کسی بهتر از تو . . . ؟

قلی خان

قلی خان

قلی خان دزد بود خان نبود!

وقتی سن و سال تو بود به خودش گفت: تا آخر عمرم ببینم می تونم تنهایی هزار تا قافله را لخت کنم؟

با همین یه حرف پا جونش وایساد و هزارتا قافله را لخت کرد!

آخر عمری پشت دستشو داغ زد و به خودش گفت: هزار تا تموم شد. حالا ببینم عرضه اش را داری تنهایی یه قافله را سالم برسونی مقصد؟

نشد!

نشد!

نتونست و مشغول الذمه خودش شد!

تقاص از این بدتر؟!

متن بالا دیالوگی است به یاد ماندنی از سریال "روزی روزگاری"

روز و روزگار وقتی به ما می رسد، می بینیم همون قلی خان هایی هستیم که بعد از داغ کردن دستمون توان رسوندن یه مال به صاحبش را نداریم! تقاص از این بدتر!

اینگونه باش

گروه اینترنتی پرشین 
استار | www.Persian-Star.org

بیشتر مردم خودخواه و خودپرستند، تو اما آنها را ببخش.
اگر صمیمی و مهربان باشی، تو را به انگیزه های دیگر متهم می کنند، تو اما صمیمی و مهربان بمان.
اگر شریف و صادق باشی فریبت می دهند، تو اما هنوز هم شریف و صادق بمان.
آنچه سال ها ساخته ای را یکشبه ویران می کنند، تو اما باز هم بیافرین و بساز.
هر چه امروز خوبی کنی، فردا فراموش می کنند، تو اما همواره خوبی کن.
اگر بهترین پاره های جانت را به جهان ببخشی، هرگز کافی نیفتد، تو اما بهترین پاره های جانت را ببخش . . .
اینست حقیقت آرمان های یک زندگی.
زیرا فقط همین است که به جا می ماند!

بدون عشق هرگز

بدون عشق هرگز

وقتی زن به بيرون خانه خود سرک كشيد، سه مرد با ريش های بلند سفيد را ديد که جلـوی در نشسته اند.

زن گفت: هر چه فکر می کنم شما را نمی شناسم؛ اما بايد گرسنه باشيد. لطفا" بيايد تو و چيزی بخـوريد.

آنها پرسيدند: آيا همسرت در خـانه است؟ زن گفت: نـه.

آنها گفتند: پس ما نمی توانيم بياييم.

غروب، وقتی مرد به خانه آمد، زن برای او تعريف کرد که چه اتفاقی افتاده است.

مرد گفت: برو به آنها بگو من خانه هستم و دعوتشان کن.

زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد.

اما آنها گفتند: ما نمی توانيم باهمديگر وارد خانه بشويم.

زن پرسيد: چرا؟

يکی از پيرمردها در حالی که به دوست ديگرش اشاره می کرد، گفت: اسم اين ثروت است و سپس به پيرمرد ديگر رو کرد و گفت: اين يکی موفقيت و اسم من هم عشق.

برو به همسرت بگو که فقط يکی از ما را برای حضور در خانه انتخاب کند.

زن رفت و آنچه اتفاق افتاده بود را تعريف کرد. شوهر خوشحال شد. گفت: چه خوب! اين يک موقعيت عاليست. ثروت را دعوت می کنيم. بگذار بيايد و خانه را لبريز کند! زن که با انتخاب شوهرش مخالف بود، گفت: عزيزم! چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟

دختر خانواده که از آن سوی خانه به حرف های آنها گوش می داد، نزديک آمد و پيشنهاد داد: بهتر نيست عشق را دعوت کنيم تا خانه را از وجود خود پر کند؟ شوهر به همسرش گفت: بگذار به حرف دخترمان گوش کنيم پس برو بيرون و عشق را دعوت کن.

زن بيرون رفت و به پيرمردها گفت: آن که نامش عشق است، بيايد و مهمان ما شود. در حالی که عشق قدم زنان به سوی خانه می رفت، دو پيرمرد ديگر هم دنبال او راه افتادند.

زن با تعجب به ثروت و موفقيت گفت: من فقط عشق را دعوت کردم، شما چرا می آييد؟

اين بار پيرمردها با هم پاسخ دادند: اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت کرده بوديد، دو تای ديگر بيرون می ماندند، اما شما عشق را دعوت کرديد، هر کجا او برود، ما هم با او می رويم. هر کجا عشق باشد، ثروت و موفقيت هم هست.

وعده

پادشاهی در يک شب سرد زمستان از قصر بيرون رفت، ديد نگهبان پيری با لباس اندک نگبهانی می دهد.

به او گفت سردت نيست؟

نگهبان گفت چرا اما مجبورم طاقت بيارم.

پادشاه گفت: به قصر می روم و يک لباس گرم برايت می آورم

پادشاه به محض اينكه به قصر رفت سرما را فراموش كرد.

فردای آن روز جنازه يخ زده پيرمرد را حوالی قصر پيدا كردند.

در حالی كه با خط ناخوانا نوشته بود:

من هر شب با اين لباس كم طاقت می آوردم اما وعده لباس گرم تو مرا از پای در آورد.

فرعون

فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی می کرد . . .

روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه انگوری به او داد و گفت: اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن.
فرعون یک روز از او فرصت گرفت. شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشد و همچنان عاجز مانده بود که ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا در آورد.
فرعون پرسید کیستی؟ ناگهان دید که شیطان وارد شد.
شیطان گفت: خاک بر سر خدایی که نمیداند پشت در کیست. سپس وردی بر خوشه انگور خواند و خوشه انگور طلا شد!
بعد خطاب به فرعون گفت: من با این همه توانایی لیاقت بندگی خدا را نداشتم آنوقت تو با این همه حقارت ادعای خدایی می کنی؟
پس شیطان عازم رفتن شد که فرعون گفت: چرا انسان را سجده نکردی تا از درگاه خدا رانده شدی؟
شیطان پاسخ داد: زیرا میدانستم که از نسل او همانند تو به وجود می آید.

همسایه دیوار به دیوار

زندگی خوردن و خوابيدن نيست

انتظار و هوس و ديدن و ناديدن نيست.

زندگی چون گل سرخی است

پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطيف.

يادمان باشد اگر گل چيديم

عطر و برگ و گل و خار، همه همسايه ديوار به ديوار همند . . .

من که او را می شناسم؟

من که او را می شناسم؟
یه پیرمردی صبح زود از خانه خارج میشه
در بین راه با ماشین تصادف می کنه می برندش بیمارستان
بعد از مداوای اولیه پیر مرد خیلی عجله می کنه تا ترخیص بشه پرستاره مانع اش میشه
میگه پدر جان باید بمانید تا از سرت اسکن بگیریم تا مطمئن بشیم که چیزیت نیست
پیرمرد میگه من خیلی عجله دارم
میگه من هر روز صبحانه را با همسرم می خورم او منتظر من هست
پرستار میگه اینکه چیزی نیست بهش زنگ بزن بگو که امروز نمیایید
پیرمرد میگه نه زنم درخانه سالمندان هست او آلزایمر دارد
او حتی من را نمی شناسد پرستار با تعجب می پرسه
پدر جان وقتی که او آلزایمر دارد وحتی شما را هم نمی شناسد
پس برای چه هرروز می روید و صبحانه را با او می خورید او که شما را نمی شناسد
پیرمرد با ناراحتی جمله ای میگه که پرستار از گفته اش شرمنده میشه
پیرمرد میگه درسته که او من را نمی شناسد و نمی داند که من کیستم!
ولی من که او رو می شناسم و می دانم که او چه کسی است!

هر وقت

هر وقت فکر کردی به ته خط رسیدی و از نظرت همه چی تموم شده بود . . .

بدون کاملا دراشتباهی! زندگی . . . همچنان ادامه داره . . .

چه ته خط باشی چه سر خط . . . بدون همیشه ته هر خط  سر یک خط دیگه اس!

فضای سیناپسی رو هیچوقت فراموش نکن!

چه من باشم چه نباشم . . . چه مرده چه زنده . . .

چه داغون و خسته، چه پر انرژی و شاد و سر حال . . .

چه مریض چه سالم . . .

چه دلم پر کینه و سیاه باشه چه بی کینه و پاک!

چه کلا بد باشم چه خوب . . .

زندگی به راه خودش ادامه میده!

هر روز یک اتفاق تازه! یه داستان جدید! یه هیجان نو!

برای یکی تلخ . . . برای یکی شیرین!

و خدا . . .

تا زمانی که به جنس انسان امید داره . . . چرخه زندگیشو متوقف نمیکنه!

بعضیا این وسط وارد مرحله  G0  میشن!

ولی زندگی با اونا کاری نداره! از چرخه خارجشون میکنه و به راهش همچنان ادامه میده!

زندگی شاید مثل اون چرخ و فلکای بچگیمونه که یه مَرده می آورد سر کوچه ها و بچه ها

رو سوار می کرد و می چرخوند! . . .

می چرخوند و پول می گرفت!

حالا خدا . . .

صاحب چرخ و فلک زندگیه . . . می چرخونه . . . همینجوری می چرخونه . . .

به قیمت عمر و جون و زندگی آدما!

آدمایی که مثل بچگی های ما یا لذت می برن از چرخیدن یا می ترسن و خودشونو خیس می کنن و لذتشو نمی چشیدن!

چه کوتاه چه بلند . . . زندگی در جریانه!

تا شقایق نه! تا هوا هست باید زندگی کرد!

قشنگترین چیز

روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق  کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند .

سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که می توانند در مورد هرکدام از همکلاسی هایشان بگویند، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند.

بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هرکدام از دانش آموزان پس از اتمام، برگه های خود را به معلم تحویل داده، کلاس را ترک کردند.

روز شنبه، معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت، وسپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها نوشت.

روز دوشنبه، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد.

شادی خاصی کلاس را فرا گرفت.

معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید "واقعا؟"

"من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند"

"من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند"

دیگر صحبتی ار آن برگه ها نشد.

معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در مورد موضوع کلاس به بحث و صحبت پرداختند یا نه، به هر حال برایش مهم نبود.

آن تکلیف هدف معلم را بر آورده کرده بود. دانش آموزان از خود و تک تک همکلاسی هایشان راضی بودند  با گذشت سال ها بچه های کلاس از یکدیگر دورافتادند. چند سال بعد، یکی از دانش آموزان درجنگ کشته شد. و معلمش در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد.

او تابحال، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود. پسر کشته شده، جوان خوش قیافه و برازنده ای به نظر می رسید .

کلیسا مملو از دوستان سرباز بود. دوستانش با عبور از کنار تابوت وی، مراسم وداع را بجا آوردند. معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود .

به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت بود، به سوی او آمد و پرسید: "آیا شما معلم ریاضی مارک نبودید؟"
 
معلم با تکان دادن سر پاسخ داد: "چرا"

 سرباز ادامه داد: "مارک همیشه درصحبت هایش از شما یاد می کرد. "پس از مراسم تدفین، اکثر همکلاسی هایش برای صرف ناهار گرد هم آمدند. پدر و مادر مارک نیز که در آنجا بودند، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند.

پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید، به معلم گفت: "ما می خواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا باشد. "او با دقت دو برگه کاغذ فرسوده دفتریادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها وبارها تا خورده و با نواری به هم بسته شده بودند را از کیفش در آورد.

خانم معلم با یک نگاه آنها را شناخت. آن کاغذها، همانی بودند که تمام خوبی های مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود.

مادر مارک گفت: "از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم همانطور که می بینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است"

همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند. چارلی با کمرویی لبخند زد و گفت: "من هنوز لیست خودم را دارم. اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم"

همسر چاک گفت: "چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم"

مارلین گفت: "من هم برای خودم را دارم. توی دفتر خاطراتم گذاشته ام"
سپس ویکی، کیفش را از ساک بیرون کشید و لیست فرسوده اش را به بچه ها نشان داد و گفت: "این همیشه با منه . . ." . "من فکر نمی کنم که کسی لیستش را نگه نداشته باشد"

معلم با شنیدن حرف های شاگردانش دیگر طاقت نیاورده، گریه اش گرفت. او برای مارک و برای همه دوستانش که دیگر او را نمی دیدند، گریه می کرد.

سرنوشت انسان ها در این جامعه بقدری پیچیده است که ما فراموش می کنیم این زندگی روزی به پایان خواهد رسید، و هیچ یک از ما نمی داند که آن روز کی اتفاق خواهد افتاد.

بنابراین به کسانی که دوستشان دارید و به آنها توجه دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزشند، قبل از آنکه برای گفتن دیر شده باشد.

عاشق حقیقی

هر وقت تونستی به کسی آرامش ببخشی؛ بدان عاشق شدی و گرنه عشقی که آرامش معشوق را بگیرد، عشق نیست، خودخواهی است

فراموش نکن

فراموش نكن، خداوند به هر پرنده ای دانه می دهد، ول  آن را داخل لانه اش نمی اندازد.

گاهی می توان فرسنگ ها فاصله را با یک شاخه گل از ميان برد.

انسان های بزرگ دو دل دارند. دلی كه درد می كشد و پنهان است و دلی كه می خندد و آشكار است.

کوروش شرمنده ام

در سالروز تولد جدمان کوروش کبیر درد نامه ای به آن عزیز با عنوان "کوروش شرمنده ایم"

کوروش شرمنده ام ولی میخواهم گزارشی از اوضاع و احوال امروزمان برایت نقل کنم.

نمیدانم چرا؟

ولی فکر می کنم شاید با این درد دل ها کمی زخم های دلم التیام می یابد.

بسان کودکی که غم هایش را با مادرش می گوید. من نیز با تو پدر خوب و مهربانم درد دل می کنم.

هر چند با گفتن این حقایق عرق شرم بر جبین دارم و می دانم که این در ظاهر دردنامه است و در باطن شرم نامه.

شرمگین از تو.

از آرش. از کاوه آهنگر از پوریای ولی. از درفش کاویانی و صدها هزار شهید که آزادانه زیستند و با افتخار این خاک را به ما سپردند. به ما که همچون کبک سرمان را به زیر برف فرو برده ایم به تصور اینکه دیده نمی شویم. غافل از اینکه از لحظه لحظه زندگیمان میراثی بجز شرمندگی برای آیندگانمان بجا نمی گذاریم.

کوروش شرمنده ام ولی باید بگویم خواب بس است برخیز. برخیز و باز آیین غبار گرفته پندار نیک، کردار نیک و گفتار نیک را از داخل کتاب های کهن درون انباری بیرون بیاور و به ما بیاموز. زیرا از این سه اصل در دیارت فقط نامی بجای مانده. نه پندار نیک برای تفکری زیبا داریم. نه گفتاری برای صلح و دوستی و نه کرداری نیک برای کمک به هم نوعانمان.

کوروش شرمنده ام ولی باید بگویم دخترانت که از ترس تعرض مغول ها خود را به سند انداختند تا مبادا بر دامن ایران لکه ننگی بنشیند. حالا برخی از آنان مجلس آرا و آغوش پر کن تازیان ملخ خوارند.

کوروش درد دل زیاد دارم ولی نمی خواهم در این روز به این زیبایی بیش از این دل مهربانت را به درد آورم اما نمی دانم چرا این زخم کهنه امروز سر باز کرد.

در پایان می خواهم حرفم را پس بگیرم و بگویم بخواب و بگذار تصویر زیبایی که از ایران در ذهن توست خراب نشود و ما هم بیشتر شرمنده این نشویم که در امانتت خیانت کرده ایم.

جهان سوم

این جغرافیا نیست که جهان سومی بودن را تعیین می‌کند.

آدم ‌ها هستند که آن را می سازند.

جهان سوم جا نیست، شخص است.

جهان سوم منم. جهان سوم تویی.

جهان سوم طرز تفکر ماست.

نه آن مرزهایی که داخلش زندگی می‌کنیم.

جهان سوم جاییست که مردمش جهان سومی فکر می کنند.

جواب

جواب سلام را با علیک بده

           جواب تشکر را با تواضع

                  جواب کینه را با گذشت

                         جواب بی مهری را با محبّت

                                  جواب ترس را با جرأت   

                                          جواب دروغ را با راستی 

                                                جواب دشمنی را با دوستی

                                                       جواب زشتی را به زیبایی

                                                             جواب توهم را به روشنی

                                                                   جواب خشم را به صبوری

                                                                        جواب سردی را به گرمی

                                                                             جواب نامردی را با مردانگی

                                                                                   جواب همدلی را با راز داری

                                                                                                  جواب پشتکار را با تشویق

                                                                                            جواب اعتماد را بی ریا

                                                                                    جواب بی تفاوت را با التفات

                                                                             جواب یکرنگی را با اطمینان

                                                                       جواب مسئولیت با وجدان

                                                                جواب حسادت را با اغماض

                                                          جواب خواهش را بی غرور

                                                جواب دورنگی را با خلوص

                                         جواب بی ادب را با سکوت

                                   جواب نگاه مهربان را با لبخند

                             جواب لبخند را با خنده

                       جواب دلمرده را با امید

                 جواب منتظر را با نوید

           جواب گناه را با بخشش

 

و هیچ وقت هیچ چیز و هیچ کس را بی جواب نگذار

مطمئن باش هر جوابی بدهی

یک روزی

یک جوری

یک جایی

به تو باز می گردد . . .

دختر همسایه

مــادرم مـی گــفـت: شـنـیــدم دخـتــر هـمـسـایــه خـیـلـی مـومــنــه

نـمـازش تــرک نـمــیشــه

زیــارت عـاشــورا مــی خــونـه

روزه مـیــگـیــره

مـسـجــد مـیــره

خـیـلــی دخــتــره بــا خـدایـیــه

لـحـظــه ای دلــم گـرفــت

در دل فـریــاد زدم بــاور کـن مــنــم ایـمــان دارم

نـمــاز نـمـی خــونــم ولــی لـبـخـنـد روی لــب هــای مــادرم

خــدا رو بــه یــادم مـیــاره

دســتــای پـیـنــه بـسـتــه ی پــدرم رو دســتــای خــدا مــی بـیـنــم

زیــارت عـاشــورا نـمـی خــونــم ولــی گـریــه ی یـتـیـمــی

تــو دلــم عـاشـــورا بــر پــا مـیـکـنــه

نــه مــن روزه نـمـی گـیــرم ولــی هــر روز از اون دخـتـرک

فــال فــروش فــالــی رو مـی خــرم کــه هـیـچ وقــت نـمـی خــونــم

مـسـجــد مــن خــونــه ی مـادر بــزرگ پـیــر و تـنـهـامــه کــه

بــا دیــدن مــن کـلــی دلــش شــاد مـیـشــه

خــدای مــن نـگــاه مـهـربــان دوســتــیِ کــه در غـمـا تـنـهــام نـمـی ذاره

بــرای مــن تـولــد هــر نــوزادی تـولــد خـداســت و

هــر بـوســه ی عــاشـقــانــه ای تـجـلــی او . . .

مــادرم . . .

خــدای مــن و خــدای دخــتــر هـمـسـایــه یـکـیــســت

فـقــط مــن جــور دیـگــری او را مــی شـنـاســم و بــه او ایـمــان دارم

خــدای مــن دوســت انـسـان هــاســت نــه پـادشــاه آن هــا 

گنجشک


گنجشک به خدا گفت:

لانه ی کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی ام، سر پناه بی کسی ام بود،

طوفان تو آن را از من گرفت! کجای دنیای تو را گرفته بودم!؟

خدا گفت:

ماری در راه لانه ات بود، تو خواب بودی، باد را گفتم لانه ات را واژگون کند، آن گاه تو از کمین مار پر گشودی!!!

چه بلاها که از تو به واسطه ی محبتم دور کردم و تو ندانسته به دشمنیم پرداختی . . .

نصیحت لقمان

پسـرم!
گروهـی هستنـد که اگـر احترامشـان کنـی تـو را نـادان می داننـد و اگـر بی محلیشـان کنـی از گـزندشان بی امانـی . . . پس در احتـرام، انـدازه نگهـدار.
پسـرم!
سخت تریـن کـار عالـم محکـوم کـردن یک احمـق است. خـون خـودت را کثیـف نکـن.
پسـرم!
با کسـی که شکمش را بیشتـر از کتـاب هایش دوست دارد، دوستـی مکـن.
هـان ای پسـرم!
در پیـاده رو که راه می روی، از کنـار بـرو. ملت می خواهنـد از کنـارت رد شوند.
پسـرم!
در خیـابان که راه می روی، کیـفت را سمت جـوی آب بگیـر، زیـرا کیـف قـاپ زیـاد شده است.
پسـرم!
وقتـی در تاکسی کنـار یک خانـم می نشینـی، جمـع و جـور بنشیـن تا آن بیچـاره احسـاس ناراحتـی نکنـد.
پسـرم!
موقـع رانندگـی خـودت را جـای کسـی بگـذار که دارد از خـط عابـر پیـاده رد می شـود، پس حـق تقـدم را رعایت کن.
پسـرم!
اگـر کسانـی از سـر نادانـی به تـو خنـدیدند، تو بـرای شفایشـان گریـه کـن.
پسـرم!
در تاکسـی با تلفـن همـراه بلنـد بلنـد صحبـت نکـن.
پسـرم!
هیـچ گـاه دنبـال به کرسـی نشـاندن حـرفت مبـاش و همـه جـا سـر هـر صحبتـی را باز مکـن. بگـذار تـو را نـادان بداننـد.
پسـرم!
اخبار را از منابع مختلف بگیر. جمع بندی اش با خودت. مخاطب دائمی یک رسانه بودن، آدم را به حماقت می کشاند.
پسـرم!
اگر هواپیمای خطوط ایران را سوار شدی، آیت الکرسی بخوان. سه بار موقع بلند شدن و سه بار موقع نشستن.
پسـرم!
اساتیـد را محترم بشمار! اگر توانستی دستشان را ببوس، اگر نه، خود دانی . . .
پسـرم!
در ضمن، به هر کسی بی خودی لقب استاد عنایت مکن. مشک آن است که خود ببوید، نه آنکه عطار بگوید.
فـرزندم!
اینقدر sms  بازی نکن، با اینکار فقط درآمد مخابرات را زیاد می کنی.
پسـرم!
راه تو را می خواند . . . اما تو باور مکن.
پسـرم!
دانشگاه کسی را آدم نمی کند . . . علم را از دانشگاه بیاموز، ادب را از مادرت.
هـان ای پسـرم!
اگر دکتر یا مهندس شدی، موقع معرفی خود، از این پیشوندها قبل از اسم خود
استفاده نکن، زیرا آن نشانه کمبود شخصیت توست.

خداوندا

خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

سفرم به مشهد ۱۲/۵/۱۳۹۲ - ۳/۵/۱۳۹۲

سفرم به مشهد ۱۲/۵/۱۳۹۲ - ۳/۵/۱۳۹۲

هر چند حال و روز زمین بد است 

یک قطعه از بهشت در آغوش مشهد است

حتی فرشته ای که به پابوس آمده

این جا میان رفتن و ماندن مردد است

حتی اگر به آخر خط هم رسیده ای

 این جا برای عشق شروعی مجدد است

جایی که آسمان به زمین وصل می شود

جایی که بین عالم و آدم زبانزد است

هر جا دلی شکست به این جا بیاورید

این جا بهشت شهر خدا شهر مشهد است

کوه شناسی در ایران

کوه شناسی در ایران

ادامه نوشته

کوهنوردی

یک زمانی برای یادگیری کوهنوردی حرفه ای گرفتار کسانی شده بودیم که برای خودنمایی همه کار می کردند. مثلا یادم هست سال های ۷۲ یا ۷۳ بود که می دیدیم دخترهای گروه کوهنوردی از ما می خواهند برایشان مار آبی بگیریم تا ببرند به استاد کوهنوردی نشان بدهند که مثلا تکلیف آن هفته را حل کرده باشند. درس این هفته: ترس از مار در کوهنوردی!

حالا بعد از سال ها به دوستانی فکر می کنم که چقدر دل به این درس ها می دادند و پایبند گروه های حرفه ای! و درس های اساتید به روز کوهنوردی ایران بودند وحتی اصول ساده چیدن کوله پشتی را بلد نبودند. اساتیدی که گاها در صعودهای بلند یا زمستانی با آنها برخورد می کردیم و می دیدیم حتی ساده ترین اصول ایمنی یخ و برف،برف کوبی و کمپ زمستانی را نمی دانستند اما غرورشان آنها را به قله می رساند.

یادی از یکی از هم صعودهای قدیمی می کنم که پای این اساتید کم مانده بود جانش را از دست بدهد. استادی که در آن زمان در گروه هیچ انتقادی را قبول نمی کرد و به حرمت سن و سال بالایش فقط توی دلمان به درس های او می خندیدیم. خوشبختانه امروز با وجود گروه های مختلف کوهنوردی و صعودهای مرتب و برنامه های منسجم و همچنین آشنایی با تجهیزات حرفه ای و بخصوص صعودهای خارجی می توانیم به آینده حرفه ای کوهنوردی در ایران امیدوار بمانیم.

نكاتی برای استفاده و نگهداری كفش كوه

نكاتی برای استفاده و نگهداری كفش كوه

ادامه نوشته

آزادی

اگه کفشت پات رو می زد

و از ترس قضاوت مردم پابرهنه نشدی

و درد رو به پات تحمیل کردی،

دیگه در مورد آزادی شعار نده!

به یاد ماندن

اغلب فکر می کنیم این که به یاد کسی هستیم

منتی است بر گردن آن شخص 

غافل از این که اگر به یاد کسی هستیم

این هنر اوست نه ما

به یاد ماندنی بودن بسیار مهم تر است از به یاد بودن . . .

وقتی

وقتی . . . ستمگر تو را اسیر میکند . . .

وقتی . . . ظلم تا اعماق وجودت رخنه میکند . . .

وقتی . . . تیر جفا قلبت را پاره پاره کرده . . .

و امیدی جز خدا برایت نمی گذارد . . .

وقتی . . . اشگهایت دیگر یارای شستن سیمایت را ندارند . . .

وقتی . . . ظالم . . . تمام راه ها را برویت بسته تا تکه تکه ات نماید . . .

و در آخر . . .

وقتی زمین می خوری و جلاد پا را روی گلویت می گذارد  تا آخرین رمق را از تو بگیرد . . .

از ایمانت کمک می گیری . . .

و با تمام توان فریاد می زنی خدایــــــــــــــــــــا . . . کمک کن . . .