وعده
پادشاهی در يک شب سرد زمستان از قصر بيرون رفت، ديد نگهبان پيری با لباس اندک نگبهانی می دهد.
به او گفت سردت نيست؟
نگهبان گفت چرا اما مجبورم طاقت بيارم.
پادشاه گفت: به قصر می روم و يک لباس گرم برايت می آورم
پادشاه به محض اينكه به قصر رفت سرما را فراموش كرد.
فردای آن روز جنازه يخ زده پيرمرد را حوالی قصر پيدا كردند.
در حالی كه با خط ناخوانا نوشته بود:
من هر شب با اين لباس كم طاقت می آوردم اما وعده لباس گرم تو مرا از پای در آورد.
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 21:29 توسط طبیعت گرد
|
وقتی ستارگان به من چشمک می زنند و گل ها تبسم می کنند، اگر کسی ديگر با من نبيند لذتی از ديدن آنها نمی برم. این قانون طبیعت است که هیچ کس به تنهایی نمی تواند خوشبخت باشد بلکه خوشبختی و سعادت را باید در سعادت و خوشبختی دیگران جستجو کرد.