من که او را می شناسم؟
من که او را می شناسم؟
یه پیرمردی صبح زود از خانه خارج میشه
در بین راه با ماشین تصادف می کنه می برندش بیمارستان
بعد از مداوای اولیه پیر مرد خیلی عجله می کنه تا ترخیص بشه پرستاره مانع اش میشه
میگه پدر جان باید بمانید تا از سرت اسکن بگیریم تا مطمئن بشیم که چیزیت نیست
پیرمرد میگه من خیلی عجله دارم
میگه من هر روز صبحانه را با همسرم می خورم او منتظر من هست
پرستار میگه اینکه چیزی نیست بهش زنگ بزن بگو که امروز نمیایید
پیرمرد میگه نه زنم درخانه سالمندان هست او آلزایمر دارد
او حتی من را نمی شناسد پرستار با تعجب می پرسه
پدر جان وقتی که او آلزایمر دارد وحتی شما را هم نمی شناسد
پس برای چه هرروز می روید و صبحانه را با او می خورید او که شما را نمی شناسد
پیرمرد با ناراحتی جمله ای میگه که پرستار از گفته اش شرمنده میشه
پیرمرد میگه درسته که او من را نمی شناسد و نمی داند که من کیستم!
ولی من که او رو می شناسم و می دانم که او چه کسی است!

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 19:7 توسط طبیعت گرد
|
وقتی ستارگان به من چشمک می زنند و گل ها تبسم می کنند، اگر کسی ديگر با من نبيند لذتی از ديدن آنها نمی برم. این قانون طبیعت است که هیچ کس به تنهایی نمی تواند خوشبخت باشد بلکه خوشبختی و سعادت را باید در سعادت و خوشبختی دیگران جستجو کرد.