خدا
مردی با خود زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن
یه سار شروع به خواندن کرد؛
اما مرد نشنید!
![]()
مرد فریاد برآورد خدایا با من حرف بزن . . .
آذرخش در آسمان غرید؛
اما مرد اعتنایی نکرد!
![]()
مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت: تو کجایی ؟؟؟؟
بگذار تو را ببینم . . .
ستاره ای درخشید؛
اما مرد ندید !
![]()
مرد فریاد کشید "خدایا یک معجزه به من نشان بده"
کودکی متولد شد؛
اما مرد باز توجهی نکرد!
![]()
مرد در نهایتِ یأس فریاد زد: خدایا خودت را به من نشان بده و بگذار تو را ببینم . . .
از تو خواهش می کنم . . .
پروانه ای روی دست مرد نشست و او پروانه را پراند و به راهش ادامه داد!!!

ما خدا را گم می کنیم . . .
در حالی که او در کنار نفَس های ما جریان دارد . . .
پس هیچ وقت نا امید نباشیم.
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۸۸ ساعت 10:1 توسط طبیعت گرد
|
وقتی ستارگان به من چشمک می زنند و گل ها تبسم می کنند، اگر کسی ديگر با من نبيند لذتی از ديدن آنها نمی برم. این قانون طبیعت است که هیچ کس به تنهایی نمی تواند خوشبخت باشد بلکه خوشبختی و سعادت را باید در سعادت و خوشبختی دیگران جستجو کرد.