موری در بیمارستان روانی کار می کرد و روزانه با بیماران زیادی رو به رو می شد.

یکی از این بیماران زن میانسالی بود که هر روز از اطاقش بیرون می آمد و دمرو روی کاشی های راهرو دراز می کشید! ساعت ها همان جا می ماند و دکترها و پرستارها از کنارش رد می شدند.

موری با شگفتی و ترس تماشایش می کرد و یادداشت بر می داشت . 
بیمار هر روز همین کار را می کرد. نه با کسی حرف می زد و نه کسی به او کاری داشت.موری خیلی ناراحت بود. شروع کرد به دراز کشیدن کنارش، حتی کنارش دراز می کشید و سعی می کرد از آن حال درش بیاورد.

بالاخره واردارش کرد که بنشیند و حتی به اتاقش برگردد. چیزی که آن زن می خواست چیزی بود که اکثر مردم می خواهند. می خواست یک نفر متوجه وجودش بشود . . .