خودم برایش میگویم . . .
خودم برایش میگویم . . .
چند روز پیش دختر کوچولوی سه سالهی یکی از دوستانم که اومده بود خونه ی ما با دیدن سوسک در آشپزخانه ما ذوق کرد و جلو رفت تا با دست کوچکش سوسک را ناز کند مامانش گفت خونه جدیدمون پر از سوسک بود وقتی این به دنیا آمد برای این که اذیت نشه هر روز رفتیم با سوسکها حرف زدیم و بازی کردیم. آوردیم و آنها را شریک کردیم در روزمرگیهایمان گفتیم قانون خانه را عوض کنیم طوری که سوسک دیگر باعث چندش و وحشت و ناآرامی ما نباشد.
ولی من چه؟ هنوز . . .
ترس های کودکی ام پا برجاست.
ناخوابی های من و شنیده هایی از دیو و غول
ترس های کودکی ام پا برجاست.
ناخوابی های من و شنیده هایی از دیو و غول
تصمیم دارم خودم برای فرزندم بگویم ریشه تمام ترس هایم را خودم برایش میگویم که بداند ترس، اصلا فقط مال آدم بزرگ هاست. بداند که ترسهای بزرگ ممکن است در لحظهی تنهایی به سراغش بیاید. روزی که برای خودش آدمی شده باشد و حضور من نتواند دردی از او دوا بکند.
آن روز یادش باشد که از ترسیدن خودش نترسد. برایش میگویم که ترسیدن یعنی ندانستن، یعنی مطمئن نبودن از ثبات و امنیت. دانستن این که ترس جزئی از طبیعت اوست و بارها خواهد آمد و خواهد رفت. شاید کمک کند که او خودش را وقت ترسیدن آرام کند. شاید کمک کند که ترسیدن غافلگیر و ناتوانش نکند و هنوز بتواند فکری بکند برای خوب کردن خودش
می خواهم بداند که گاهی حسادت ممکن است به سراغ آدم بیاید.
یعنی این که زمانهایی هست که دست آدم از چیزهای خوب دنیا کوتاه می شود.
باید بداند که گاهی چیزهایی که دوست دارد و فکر می کند برای داشتنشان محق است را به او نمیدهند و جلوی چشمش به دیگری میدهند.
حسادت آن قدر تحملش سخت است که بد نیست آدم بشناسدش تا زیادی غصه اش را نخورد شاید به جای این که زیر بارش بشکند سعی کند از راه آن احساس بزرگ تر شود و آزاده تر
می خواهم برایش بگویم که در دنیا ناامیدی هم هست. ناامیدی معنی اش خسته شدن از خوش بینی است و اگر آدم دیگران را به ورطه ی تلخی ناامیدیهای خودش نکشد، خسته شدن هیچ ایرادی ندارد.
برایش می گویم که خسته شدن ایستگاه آخر نیست و او حق دارد گاهی خسته باشد.
حق دارد پا شل کند، آه بکشد، اخم کند.
ولی باید بداند که ناامیدی به کسانی که دوستش دارند دخلی ندارد و خوب نیست کسی امید را از دیگری بگیرد به خاطر ناامیدی خودش، چون رسمش این است که آدم راه خودش را پیدا می کند
و امید میتواند هزار بار دیگر هم برگردد.
می خواهم یک بار برای همیشه به او بگویم که از من آزاد است، که از من دِینی به گردن او نیست. که او مسئول دلتنگیها و حفره هایی که خودم عمری نتوانستم جبرانشان کنم نیست، برای من او آزاد است.
می خواهم بنشینم و ساعت ها برایش بگویم.
همه ی عشقی که به پای او می ریزم را برای لذت خودم می ریزم.
از مرگ برایش تعریف میکنم، پیش از این که عزیزی را از دست بدهد و رویارویی اش با نیستی خیلی شخصی باشد.
پیش از این که ناچار باشد مرگ را همراه با ناباوری و دلتنگی و شیون های شبانه بشناسد، برایش می گویم که مثل تاریخ مصرف پشت قوطی شیر و ماست می ماند که زندگی در هر چیز و هر کس قرار است تمام شود.
و بالاخره حتما میخواهم برای او بگویم که این دنیا بدون عشق نمی ارزد، حتی اگر من بگویم.
+ نوشته شده در جمعه هجدهم آذر ۱۳۹۰ ساعت 20:41 توسط طبیعت گرد
|
وقتی ستارگان به من چشمک می زنند و گل ها تبسم می کنند، اگر کسی ديگر با من نبيند لذتی از ديدن آنها نمی برم. این قانون طبیعت است که هیچ کس به تنهایی نمی تواند خوشبخت باشد بلکه خوشبختی و سعادت را باید در سعادت و خوشبختی دیگران جستجو کرد.