قدر و ارزش تو
ميگن یه روز پسر جوونی میره پیشه استادی به استادش میگه من هیچ کاری بلد نیستم، همه میگن به درد کاری نمیخورم، خنگ و دست پاچلفتی ام، هیچ کاری رو درست انجام نمیدم. چی کارکنم بهتر بشم؟ چی کار کنم که دیگران ارزش بیشتری برام قائل بشن؟
استاد یه نگاهی به پسرک میکنه و میگه فعلا نمیتونم برات کاری کنم من خودم یه مشکلی دارم اگر مشکلم حل بشه اون وقت میتونم به تو هم کمک کنم.
استاد کمی مکث میکنه میگه اما اگر جوون تو به من کمک کنی مشکلمو حل کنم اونوقت من میتونم به تو کمک کنم.
پسر جوون خیلی خوشحال میشه و با کمال میل قبول میکنه که به استاد کمک کنه.
استاد انگشتری از دستش بیرون میاره میده به جوون میگه باید این انگشترو بفروشی. باید قرضی رو بدم اما این انگشتر رو کمتر از یک سکه طلا نفروش.
پسر با خوشحالی میره به بازار. انشگترو نشون بازرگانان میده اول همه به انگشتر خوبه خوب نگاه می کنند بعد پسر جوون خبر فروش انگشترو برای همه اعلام میکنه. بعضی ها میخندن!بعضی ها روشونو برمیگردونن و میرن.
دست آخر فقط یه پیرمرد میمونه که دلش به حال جوون میسوزه براش توضیح میده که ارزش یه سکه طلا خیلی بالاتر از این انگشتر هست. پیرمرد میگه من میتونم این انگشتر رو به ۱ سکه نقره و یه ظرف مسی بخرم. اما پسر جوون از استاد دستور داشت که فقط و فقط به یک سکه طلا انگشترو بفروشه.
خلاصه پسر جوون انگشترو به خیلی ها تو بازار نشون میده اما کسی قبول نمیکنه انگشتر به سکه ای طلا بخره.
پسر جوون ناامید و شکست خورده برمیگرده پیش استاد اما از ته دلش آرزو میکرده که ای کاش سکه طلایی داشت تا می تونست به استاد بده و مشکل استاد رو حل کنه تا استاد بهش پندی بده و کمکش کنه.
پسر جوون وارد اتاق استاد میشه و با شرمساری به استاد میگه: متاسفم این کار نشدنیه.شاید بتونم انگشتر رو به ۲ سکه نقره بفروشم اما نمیتونم درمورد ارزش واقعی این انگشتر سر کسی کلاه بذارم.
استاد میخنده و به پسر جوون میگه: بله حق با تو هست پسرم. بهتره اول ارزش انگشتر رو بدونیم. برگرد بازار برو پیشه جواهر فروش اون حتما میتونه کمکت کنه.انگشتر رو بهش نشون بده و ارزش واقعی اونو بپرس هر چقدر بهت گفت انگشتر رو نفروش برگرد بیا پیشه من. پسر جوون دوباره راهی بازار میشه و اینبار مستقیم میره پیشه جواهر فروش.
جواهر فروش انگشتر رو نگاهی میکنه و وزن میکنه و میگه به استاد بگو اگر میخواد انگشترو بفروشه الان نمیتونم بیشتر از ۵۸ سکه طلا بهش بدم. جوون هیجان زده فریاد میزنه: ۵۸ سکه طلا! جواهر فروش با خونسردی میگه بله البته اگر عجله ای نداشته باشید میتونیم ۷۰ سکه ای، ازش در بیاریم .
پسرجوون ذوق زده برمیگرده پیشه استاد.
استاد که ماجرا رو میشنوه لبخندی میزنه و میگه بشین، تو دقیقا مثل این انگشتر هستی. یه جواهر قیمتی و کمیاب. وباز هم مثل این جواهر فقط یک متخصص میتونه ارزش حقیقیت رو متوجه بشه. چرا میخوای تو زندگی همه ارزش حقیقی تو رو کشف کنن؟
استاد با گفتن این حرف انگشتر از پسر میگره و دوباره دستش میکنه.
وقتی ستارگان به من چشمک می زنند و گل ها تبسم می کنند، اگر کسی ديگر با من نبيند لذتی از ديدن آنها نمی برم. این قانون طبیعت است که هیچ کس به تنهایی نمی تواند خوشبخت باشد بلکه خوشبختی و سعادت را باید در سعادت و خوشبختی دیگران جستجو کرد.