با کنجکاوی تمام سرک کشیدم توی اتاق تا علت این همه سر و صداهای کودکانه و شوق ذوق های زیبایت را بفهمم. دور تا دورت پر بود از اسباب بازی های رنگارنگ. تو اما از بین آنها بازی با پلاستیکی که در کنار اتاق بود را ترجیح داده بودی. چنان سرگرم شده بودی انگار زیباترین وگرانقیمت ترین وسیله در دستانت بود. همان جا نشستم به تماشای بازی جالب وخنده هایی که گاه گاه بر لبانت می نشست.

هر ذوقی که می زدی تلنگری بود بر روحم که حا لا با معصومیت دیروزش فرسنگ ها فا صله داشت. دلتنگ روزهای زیبا و بی شیله پیله ی بچگی شده بودم. روزهایی که قیمت و مارک برایم هیچ اهمیتی نداشت. روزهایی که تمام لذت دنیا در بازی با در های رنگارنگ شامپو و بطری ها برایم خلاصه می شد.

عجب دنیایی است این دنیا. چه ماهرانه همه را دلبسته به خود می کند. هر چه بزرگتر می شوی خواسته هایت هم بزرگ می شوند.تازه وقتی به آرزوهایت هم رسیدی بازهم خالی از لذت اند. چون دوباره دلت دنبال بهتر از آنچه داری می گردد.

چقدر دلم برای آن سرگرمی ها، خندیدن ها، ذوق زدن ها تنگ است.

پلاستیک را از دستانت می گیرم. چه دست و پایی می زنی و با نگاهت التماس می کنی تا آن را به تو پس بدهم. و من بی توجه به این تقلا های تو عروسک بوقی ات را در دستانت می گذارم و می گویم این که خیلی قشنگ تره.

نگاه تو اما هنوز به پلاستیک است . . .

وبلاگ منتظر کوچولو